Saturday, April 30, 2005
روز کارگر
حدود صد و چهل سال پیش کارل مارکس با انتشار کتاب «سرمايه» و معرفی مفاهیمی مثل «ارزش اضافه» و «استثمار» سعی کرد ناعادلانه بودن سیستم سرمایهداری را نشان دهد. اکنون حتی طرفداران سیستم سرمایهداری هم شکی در درست بودن تئوری اقتصادی مارکس (تا آنجا که مربوط به شرح زیر و بم سیستم سرمایهداری میشود) ندارند، اما از زاویههای دیگری این سیستم را توجیه میکنند.
مزد آن گرفت جان برادر که «ریسک» کرد!
یکی از استدلالهایشان این است که ارزش اضافی، حاصل از استثمار کارگر، اما حق سرمایه دار است. آن را بهای «ریسک» میدانند. معتقدند که چون احتمال ضرر کردن و از بینرفتن سرمایه وجود دارد، پس سرمایهدار باید بابت به خطر انداختن سرمایهی خود بهرهای نصیبش شود.
طمع مرد اصل دولت اوست!
استدلال دیگر این است که کسب ارزش اضافه و نابرابری اقتصادی موتور پیشرفت است. انگیزه و اشتیاق به بالا بردن راندمان کار و پیشرفت صنعت را در جامعه بوجود میآورد. آدمها، به طمع تصاحب سهم بیشتری از آن ارزش اضافه، خلاقیت خود را بکار میاندازند و باعث به حرکت افتادن چرخهای توسعه میشوند. ایجاد برابری کامل مترادف با فقر همگانی و رکود اقتصادی است، ولی نابرابری اقتصادی انگیزهی تولید ثروت بیشتری است که در نوک هرم طبقات اجتماعی انباشته میشود ولی از آنجا به طبقات پایین هرم نیزدرز میکند و به آنها هم سهمی میرسد.
البته هر دو استدلال ضعیف است. استدلال اول مالکیت اقلیتی را بر سرمایه طبیعی میشمارد و آن را زیر سئوال نمیبرد. بر اساس این منطق دایرهوار(!) سرمایهی انباشته شده در دست آن اقلیت، که خود ناشی از بیعدالتی در حق کارگر است، توجیه کنندهی آن بیعدالتی است!
استدلال دوم وجود اختلافات فاحش طبقاتی را برای به اصطلاح پیشرفت جامعه ضروری میبیند. علاوه برآن تمام هزینههایی را، که سیستم سرمایهداری با توکل به عنصر «طمع» بر جهان تحمیل میکند، در معادلهی بهره وارد نمیکند. موقع تقسیم غنایم که میشود، ثروت و رفاه را خودش برمیدارد و فقر و جنگ و ویرانی محیط زیست و گرمای تدریجی کرهی زمین را نصیب تودهی مردم جهان میکند. فرض غلط دیگرش این است که طمع ذاتی است و موثرترین انگیزهی بشر برای پیشرفت است و انسان همیشه و در هر شرایطی منافع فردی خود را بر منافع جمع برتر میداند. اما با وجودیکه این فرض پشتوانهی هزاران سال تاریخ بهرهکشی و طمعکاری را دارد اما اتفاقاتی نیز میافتد که این فرض را نفی میکند.
تا وقتی که مخالفان سرمایهداری سیستم جایگزین مناسب و عملی برایش پیدا نکنند، سرمایه داران با همین استدلالهای ضعیف ( و البته با پشتوانهی قدرت مالی و نظامی) به سلطهی خود ادامه خواهند داد. تئوری مارکس قویترین نظریهای بود که سعی در ایجاد سیستم جامعی کرد که جایگزین سیستم نابرابر سرمایهداری شود و پایههای آن را لرزاند. اما سوال این است که آیا هنوز میتوان گفت این تئوری عملی است؟ آیا ممکن است سیستم پایداری بوجود آورد که آزادیهای بشر را زیرپا نگذارد و بر پایهی تعاون و همکاری باشد نه برخاسته از رقابت کور؟ اگر قرار است چنین سیستم پایداری بوجود آید آیا راه گذار به آن همان است که مارکس پیشبینی کرده است؟
مزد آن گرفت جان برادر که «ریسک» کرد!
یکی از استدلالهایشان این است که ارزش اضافی، حاصل از استثمار کارگر، اما حق سرمایه دار است. آن را بهای «ریسک» میدانند. معتقدند که چون احتمال ضرر کردن و از بینرفتن سرمایه وجود دارد، پس سرمایهدار باید بابت به خطر انداختن سرمایهی خود بهرهای نصیبش شود.
طمع مرد اصل دولت اوست!
استدلال دیگر این است که کسب ارزش اضافه و نابرابری اقتصادی موتور پیشرفت است. انگیزه و اشتیاق به بالا بردن راندمان کار و پیشرفت صنعت را در جامعه بوجود میآورد. آدمها، به طمع تصاحب سهم بیشتری از آن ارزش اضافه، خلاقیت خود را بکار میاندازند و باعث به حرکت افتادن چرخهای توسعه میشوند. ایجاد برابری کامل مترادف با فقر همگانی و رکود اقتصادی است، ولی نابرابری اقتصادی انگیزهی تولید ثروت بیشتری است که در نوک هرم طبقات اجتماعی انباشته میشود ولی از آنجا به طبقات پایین هرم نیزدرز میکند و به آنها هم سهمی میرسد.
البته هر دو استدلال ضعیف است. استدلال اول مالکیت اقلیتی را بر سرمایه طبیعی میشمارد و آن را زیر سئوال نمیبرد. بر اساس این منطق دایرهوار(!) سرمایهی انباشته شده در دست آن اقلیت، که خود ناشی از بیعدالتی در حق کارگر است، توجیه کنندهی آن بیعدالتی است!
استدلال دوم وجود اختلافات فاحش طبقاتی را برای به اصطلاح پیشرفت جامعه ضروری میبیند. علاوه برآن تمام هزینههایی را، که سیستم سرمایهداری با توکل به عنصر «طمع» بر جهان تحمیل میکند، در معادلهی بهره وارد نمیکند. موقع تقسیم غنایم که میشود، ثروت و رفاه را خودش برمیدارد و فقر و جنگ و ویرانی محیط زیست و گرمای تدریجی کرهی زمین را نصیب تودهی مردم جهان میکند. فرض غلط دیگرش این است که طمع ذاتی است و موثرترین انگیزهی بشر برای پیشرفت است و انسان همیشه و در هر شرایطی منافع فردی خود را بر منافع جمع برتر میداند. اما با وجودیکه این فرض پشتوانهی هزاران سال تاریخ بهرهکشی و طمعکاری را دارد اما اتفاقاتی نیز میافتد که این فرض را نفی میکند.
تا وقتی که مخالفان سرمایهداری سیستم جایگزین مناسب و عملی برایش پیدا نکنند، سرمایه داران با همین استدلالهای ضعیف ( و البته با پشتوانهی قدرت مالی و نظامی) به سلطهی خود ادامه خواهند داد. تئوری مارکس قویترین نظریهای بود که سعی در ایجاد سیستم جامعی کرد که جایگزین سیستم نابرابر سرمایهداری شود و پایههای آن را لرزاند. اما سوال این است که آیا هنوز میتوان گفت این تئوری عملی است؟ آیا ممکن است سیستم پایداری بوجود آورد که آزادیهای بشر را زیرپا نگذارد و بر پایهی تعاون و همکاری باشد نه برخاسته از رقابت کور؟ اگر قرار است چنین سیستم پایداری بوجود آید آیا راه گذار به آن همان است که مارکس پیشبینی کرده است؟
Tuesday, April 26, 2005
اکبر گنجی
مادهی نوزدهم اعلامیهی حقوق بشر: «هرکس حق آزادی عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آنست که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.»
آنقدر تعداد کسانی که حکومت اسلامی اصل فوق را در موردشان زیر پا گذاشته زیاد است که اگر بخواهیم هر روز راجع به یکی از آنها بنویسیم عمرمان کفاف نخواهد داد. چند روز پیش در وبلاگهای فارسی زبان حرکتی شروع شده به حمایت اکبر گنجی، یکی از بیشمار قربانیان استبداد حکومت مذهبی ایران. این حرکتها روحیهی تعاون و همکاری را در جامعهی ایرانی گسترش میدهد و حمایتی است از تمام در بندکشیدهشدگان و قربانیان آن تاریکخانه، صرفنظر از اینکه با عقایدشان موافق باشیم یا نه.
این هم چند جمله از کتاب اکبر گنجی «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» به یاد او:
«اگر بخواهیم دمکراسی پابرجا بماند، بیان باید کاملا آزاد باشد. آزادی انتقاد، آزادی ابراز عقاید مخالف، در یک دمکراسی باید به طور مطلق باقی بمانند. برای کسی که فرایند دمکراتیک را از هر نتیجهی خاصی باارزشتر انگارد، شرایط لازم آن فرایند باید محترم شمرده شود و مورد پاسداری قرار گیرد. آزادی بیان به عنوان یک امر مطلق قابل دفاع است، و نتها سقف آزادی، عدالت است و عدالت هم امروزه تجلیگاهش دمکراسی است. آزادی کامل گفتار شرط لازم دمکراسی موفق است.»
آنقدر تعداد کسانی که حکومت اسلامی اصل فوق را در موردشان زیر پا گذاشته زیاد است که اگر بخواهیم هر روز راجع به یکی از آنها بنویسیم عمرمان کفاف نخواهد داد. چند روز پیش در وبلاگهای فارسی زبان حرکتی شروع شده به حمایت اکبر گنجی، یکی از بیشمار قربانیان استبداد حکومت مذهبی ایران. این حرکتها روحیهی تعاون و همکاری را در جامعهی ایرانی گسترش میدهد و حمایتی است از تمام در بندکشیدهشدگان و قربانیان آن تاریکخانه، صرفنظر از اینکه با عقایدشان موافق باشیم یا نه.
این هم چند جمله از کتاب اکبر گنجی «عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری» به یاد او:
«اگر بخواهیم دمکراسی پابرجا بماند، بیان باید کاملا آزاد باشد. آزادی انتقاد، آزادی ابراز عقاید مخالف، در یک دمکراسی باید به طور مطلق باقی بمانند. برای کسی که فرایند دمکراتیک را از هر نتیجهی خاصی باارزشتر انگارد، شرایط لازم آن فرایند باید محترم شمرده شود و مورد پاسداری قرار گیرد. آزادی بیان به عنوان یک امر مطلق قابل دفاع است، و نتها سقف آزادی، عدالت است و عدالت هم امروزه تجلیگاهش دمکراسی است. آزادی کامل گفتار شرط لازم دمکراسی موفق است.»
Saturday, April 23, 2005
در پیشگاه عدالت
چند وقت پیش بالاخره بعد از مدتها قسر در رفتن، سروکارم به دادگاههای کشور آمریکا افتاد. البته جرم و جنایتی مرتکب نشده بودم، بلکه قرعه به نامم افتاده بود و میبایست به وظیفهی شهروندی خود، که خدمت اجباری در هیئت منصفهی دادگاه بود، عمل میکردم.
معمولا اینجا همه سعی میکنند به بهانهای از زیر بار این وظیفه شانه خالی کنند، چون چند هفتهای ( ودر بعضی مواقع چند ماهی) از کار و زندگی باز میمانند. اما نگرانی دیگر من این بود که نکند مجبور شوم در بارهی مرگ و زندگی کسی تصمیم بگیرم. خوشبختانه مسئلهی مرگ و زندگی در کار نبود و موضوع دادگاه شکایت فردی از کارفرمایش بود. فقط هم دستمزد چند ماهش را میخواست. مدعی بود کارفرمایش او را برای انتقامجویی اخراج کرده آست. دادگاه هم قرار نبود بیش از سه هفته طول بکشد. پس توفیقی اجباری بود تا از فاصلهای نزدیک اما بیخطر (!) با آنچه قبلا فقط در فیلمها دیده بودم آشنا شوم.
بیشتر اوقات جلسات دادگاه کسالتآور بود. از آن لحظات پرالتهاب تلویزیونی یا سینمایی خبری نبود. مچ هیچ شاهدی را در جایگاه شهود نگرفتند و از سخنرانیهای پر آب و تاب خبری نبود. وقت جلسهی دادگاه بیشتر به خواندن ایمیلهایی که در محیط کار ردوبدل شده بود و شهادت افراد مختلف در مورد آن گذشت. تنها چیزی که ما را از کسالت در میآورد شرح بعضی وقایعی بود که در قسمتی از آن شرکت گذشته بود. مردی که مدیر آن قسمت بود برای زیردستانش، از جمله زنان کارمندی که برایش کار میکردند، عکسها و جوکها و نوشتههای جنسی (از نوع فوقالعاده بیناموسیش!) میفرستاد، و با همه سر کار شوخیهای نامناسبی میکرد ( البته یک وقت فکر نکنید عکسها را به ما نشان دادند، فقط بصورت خیلی محترمانه برایمان توصیف کردند!). کارهای این مدیر قسمت مثال واضح «مزاحمت جنسی» (سکچوال هرسمنت) بود. در چنین شرایطی، حتی اگر زیردستان بهطور علنی به این کارها اعتراض نکنند، و حتی به نظر برسد که در این جریان به نحوی شرکت هم کردهاند، باز هم کارفرما برای بوجود آمدن چنین محیطی در محل کار مسئول است، چه برسد به اینکه عامل اصلی کسی باشد که در موضع قدرت قرار دارد.
گویا یکی از کارکنان زن آنجا بعد از اعتراض به آن شرایط اخراج میشود و مرد شاکی به اخراج همکارش اعتراض میکند و بعد از مدت کوتاهی خودش را هم بیرون میکنند. او مدعی بود او را به خاطر اعتراض به اخراج آن زن بیرون کردهاند، ولی کارفرما میگفت برای کمکاری اخراج شده است. گویا کارمند زن هم شکایتی جداگانه کرده بود که موضوع این دادگاه نبود و ما فقط میبایست در مورد اخراج مرد شاکی تصمیم میگرفتیم.
به هر حال جالبترین قسمت برای من آن چند ساعتی بود که در اتاق ژوری برای تصمیمگیری نهایی گذراندیم. در دوران محاکمه مجبور بودیم در بارهی موضوع دادگاه با یکدیگر یا با هیچکس دیگری صحبتی نکنیم. اتاق ژوری اولین فرصتی بود که میتوانستیم در بارهی آنچه در دادگاه گذشته حرفی بزنیم. بعد از سه هفته گنگبازی، مثل اینکه دوازده تا آدم لال یکهو زبان باز کردهاند هرکس میخواست بلندی صدای خود را به رخ دیگری بکشد.
با وجودیکه در مورد وجود مزاحمت جنسی در محیط کار نمیبایست تصمیمی میگرفتیم اما بدون اظهار نظر در مورد آن هم نمیشد به نتیجهگیری رسید. بالاخره بعد از چند دقیقه هرج و مرج، دو سه نفری رشتهی کلام را در دست گرفتند و اولین چیزی که عنوان کردند این بود که در آن محیط کار اصلا «مزاحمت جنسی» در کار نبوده و شوخیها و غیره همه جا کم و بیش متداول است! بنابراین اینکه کسی به خاطر آن اخراج شود و دیگری بخواهد به آن اخراج اعتراض کند به کل منتفی است و میخواستند با یک رایگیری سریع قال قضیه را به نفع کارفرما بکنند. باوجودیکه قاضی تاکید کرده بود که قبل از شور و مشورت با یکدیگر تصمیم خود را نگیرید، اما به نظر میرسید همه به رای نهایی خود رسیده بودند و بحث و گفتگو را لازم نمیدیدند، و چون در مواردی که موضوع دادگاه جنایی نیست لزومی به توافق همگانی هیئت ژوری نیست، میخواستند کار را در همان پنج دقیقهی اول تمام کنند. اما بالاخره با اصرار من و یکی دیگر از اعضای ژوری قانع شدند که دستکم همه قبل از رایگیری دلایل خود را بصورت منطقی بیان کنند تا بشود گفت شور و مشورتی انجام گرفته است.
اکثر اعضای ژوری آدمهای آگاهی به نظر میرسیدند، آدمهای جاافتاده، دارای تحصیلات، و تقریبا همگی شاغل بودند و با محیط کار آشنا. اما با اینهمه از صحبتهایشان معلوم شد دید اکثرشان نسبت به مسئلهی مزاحمت جنسی در محیط کار به کل غلط است. حتی خانمی که معلم دبستان بود از خوشتیپ بودن آقای مدیر قسمت تعریف کرد و گفت چطور میتوان باور کرد که خانمهایی که در آنجا کار میکردهاند از شوخیهای جنسی او ناراحت شده باشند؟! یا آقایی که مهندس یک شرکت بزرگ بود گفت از شرکتهای کوچک نمیشود توقع داشت قواعد و مقررات سفت و سختی را دنبال کنند!
در کشوری که الان سالهاست در بارهی این مسئله بحث و گفتگو میشود، دهها قانون و مقررات در موردش وضع شده، و تمام شرکتها موظفند در بارهی مزاحمت جنسی در محیط کار به کارکنان خود تعلیمات لازم بدهند، هنوز بدیهیترین اصول این موضوع در ذهن بسیاری جا نیفتاده است. پس کسانی که میخواهند اینگونه تعرضهای محیط کار را در دادگاه و در پیشگاه اینجور آدمها ثابت کنند کارشان دشوار خواهد بود، و کسانی مثل آقای شاکی که در حاشیهی اصل موضوع بودهاند که دیگر ول معطلند.
شاید علت این موضوع برمیگردد به نوشتهی چند وقت پیش. آدمهای مختلف بر اساس مدلی که از جامعه در ذهن خود دارند راجع به اتفاقات دوروبرشان موضعگیری میکنند. آنکه جامعه را محل تنازع بقا میداند که هرکس باید گلیم خود را با توسل به نیروی درونی خود از آب بیرون کشد، گناه را به گردن کسی که مورد تعرض قرار گرفته میاندازد که چرا ضعف نشان داده و اجازه داده اینچنین محیطی در اطرافش بوجود آید. آنکه دنیا را محل ایجاد همکاری و تعاون میبیند و محیط سالم را برای رشد افراد لازم میداند، آن کسی را مقصر میداند که از موضع قدرت محیط نامطلوبی را برای کارکنانش بوجود آورده است. آدمها وقایع را از دریچهی ارزشهایی که به آن معتقدند میبینند و تا آن ارزشها به زیر سئوال نرود و نفی نشود، گوششان به تعلیمات و قوانین و غیره بدهکار نیست.
پس حدس میزنید که نتیجهی رای ژوری چه بود. وقتی که حتی وجود محیط مزاحمت را نتوانند بپذیرند، تکلیف آنکه ادعا میکرده به اخراج همکارش اعتراض کرده دیگر معلوم است.
وکلای مدافع کارفرما که بسیار مسلط تر بودند، و نرخشان هم بسیار بالاتر از وکلای مدافع شاکی به نظر میرسید، آنقدر از رای فوری ژوری اطمینان داشتند که هنوز رای ما مشخص نشده، میزی در یک رستوران رزرو کرده بودند تا هیئت ژوری را بعد از ختم دادگاه به ناهار دعوت کنند!! البته من مودبانه عذر خواستم و از یک ناهار مجانی خود را محروم کردم!
معمولا اینجا همه سعی میکنند به بهانهای از زیر بار این وظیفه شانه خالی کنند، چون چند هفتهای ( ودر بعضی مواقع چند ماهی) از کار و زندگی باز میمانند. اما نگرانی دیگر من این بود که نکند مجبور شوم در بارهی مرگ و زندگی کسی تصمیم بگیرم. خوشبختانه مسئلهی مرگ و زندگی در کار نبود و موضوع دادگاه شکایت فردی از کارفرمایش بود. فقط هم دستمزد چند ماهش را میخواست. مدعی بود کارفرمایش او را برای انتقامجویی اخراج کرده آست. دادگاه هم قرار نبود بیش از سه هفته طول بکشد. پس توفیقی اجباری بود تا از فاصلهای نزدیک اما بیخطر (!) با آنچه قبلا فقط در فیلمها دیده بودم آشنا شوم.
بیشتر اوقات جلسات دادگاه کسالتآور بود. از آن لحظات پرالتهاب تلویزیونی یا سینمایی خبری نبود. مچ هیچ شاهدی را در جایگاه شهود نگرفتند و از سخنرانیهای پر آب و تاب خبری نبود. وقت جلسهی دادگاه بیشتر به خواندن ایمیلهایی که در محیط کار ردوبدل شده بود و شهادت افراد مختلف در مورد آن گذشت. تنها چیزی که ما را از کسالت در میآورد شرح بعضی وقایعی بود که در قسمتی از آن شرکت گذشته بود. مردی که مدیر آن قسمت بود برای زیردستانش، از جمله زنان کارمندی که برایش کار میکردند، عکسها و جوکها و نوشتههای جنسی (از نوع فوقالعاده بیناموسیش!) میفرستاد، و با همه سر کار شوخیهای نامناسبی میکرد ( البته یک وقت فکر نکنید عکسها را به ما نشان دادند، فقط بصورت خیلی محترمانه برایمان توصیف کردند!). کارهای این مدیر قسمت مثال واضح «مزاحمت جنسی» (سکچوال هرسمنت) بود. در چنین شرایطی، حتی اگر زیردستان بهطور علنی به این کارها اعتراض نکنند، و حتی به نظر برسد که در این جریان به نحوی شرکت هم کردهاند، باز هم کارفرما برای بوجود آمدن چنین محیطی در محل کار مسئول است، چه برسد به اینکه عامل اصلی کسی باشد که در موضع قدرت قرار دارد.
گویا یکی از کارکنان زن آنجا بعد از اعتراض به آن شرایط اخراج میشود و مرد شاکی به اخراج همکارش اعتراض میکند و بعد از مدت کوتاهی خودش را هم بیرون میکنند. او مدعی بود او را به خاطر اعتراض به اخراج آن زن بیرون کردهاند، ولی کارفرما میگفت برای کمکاری اخراج شده است. گویا کارمند زن هم شکایتی جداگانه کرده بود که موضوع این دادگاه نبود و ما فقط میبایست در مورد اخراج مرد شاکی تصمیم میگرفتیم.
به هر حال جالبترین قسمت برای من آن چند ساعتی بود که در اتاق ژوری برای تصمیمگیری نهایی گذراندیم. در دوران محاکمه مجبور بودیم در بارهی موضوع دادگاه با یکدیگر یا با هیچکس دیگری صحبتی نکنیم. اتاق ژوری اولین فرصتی بود که میتوانستیم در بارهی آنچه در دادگاه گذشته حرفی بزنیم. بعد از سه هفته گنگبازی، مثل اینکه دوازده تا آدم لال یکهو زبان باز کردهاند هرکس میخواست بلندی صدای خود را به رخ دیگری بکشد.
با وجودیکه در مورد وجود مزاحمت جنسی در محیط کار نمیبایست تصمیمی میگرفتیم اما بدون اظهار نظر در مورد آن هم نمیشد به نتیجهگیری رسید. بالاخره بعد از چند دقیقه هرج و مرج، دو سه نفری رشتهی کلام را در دست گرفتند و اولین چیزی که عنوان کردند این بود که در آن محیط کار اصلا «مزاحمت جنسی» در کار نبوده و شوخیها و غیره همه جا کم و بیش متداول است! بنابراین اینکه کسی به خاطر آن اخراج شود و دیگری بخواهد به آن اخراج اعتراض کند به کل منتفی است و میخواستند با یک رایگیری سریع قال قضیه را به نفع کارفرما بکنند. باوجودیکه قاضی تاکید کرده بود که قبل از شور و مشورت با یکدیگر تصمیم خود را نگیرید، اما به نظر میرسید همه به رای نهایی خود رسیده بودند و بحث و گفتگو را لازم نمیدیدند، و چون در مواردی که موضوع دادگاه جنایی نیست لزومی به توافق همگانی هیئت ژوری نیست، میخواستند کار را در همان پنج دقیقهی اول تمام کنند. اما بالاخره با اصرار من و یکی دیگر از اعضای ژوری قانع شدند که دستکم همه قبل از رایگیری دلایل خود را بصورت منطقی بیان کنند تا بشود گفت شور و مشورتی انجام گرفته است.
اکثر اعضای ژوری آدمهای آگاهی به نظر میرسیدند، آدمهای جاافتاده، دارای تحصیلات، و تقریبا همگی شاغل بودند و با محیط کار آشنا. اما با اینهمه از صحبتهایشان معلوم شد دید اکثرشان نسبت به مسئلهی مزاحمت جنسی در محیط کار به کل غلط است. حتی خانمی که معلم دبستان بود از خوشتیپ بودن آقای مدیر قسمت تعریف کرد و گفت چطور میتوان باور کرد که خانمهایی که در آنجا کار میکردهاند از شوخیهای جنسی او ناراحت شده باشند؟! یا آقایی که مهندس یک شرکت بزرگ بود گفت از شرکتهای کوچک نمیشود توقع داشت قواعد و مقررات سفت و سختی را دنبال کنند!
در کشوری که الان سالهاست در بارهی این مسئله بحث و گفتگو میشود، دهها قانون و مقررات در موردش وضع شده، و تمام شرکتها موظفند در بارهی مزاحمت جنسی در محیط کار به کارکنان خود تعلیمات لازم بدهند، هنوز بدیهیترین اصول این موضوع در ذهن بسیاری جا نیفتاده است. پس کسانی که میخواهند اینگونه تعرضهای محیط کار را در دادگاه و در پیشگاه اینجور آدمها ثابت کنند کارشان دشوار خواهد بود، و کسانی مثل آقای شاکی که در حاشیهی اصل موضوع بودهاند که دیگر ول معطلند.
شاید علت این موضوع برمیگردد به نوشتهی چند وقت پیش. آدمهای مختلف بر اساس مدلی که از جامعه در ذهن خود دارند راجع به اتفاقات دوروبرشان موضعگیری میکنند. آنکه جامعه را محل تنازع بقا میداند که هرکس باید گلیم خود را با توسل به نیروی درونی خود از آب بیرون کشد، گناه را به گردن کسی که مورد تعرض قرار گرفته میاندازد که چرا ضعف نشان داده و اجازه داده اینچنین محیطی در اطرافش بوجود آید. آنکه دنیا را محل ایجاد همکاری و تعاون میبیند و محیط سالم را برای رشد افراد لازم میداند، آن کسی را مقصر میداند که از موضع قدرت محیط نامطلوبی را برای کارکنانش بوجود آورده است. آدمها وقایع را از دریچهی ارزشهایی که به آن معتقدند میبینند و تا آن ارزشها به زیر سئوال نرود و نفی نشود، گوششان به تعلیمات و قوانین و غیره بدهکار نیست.
پس حدس میزنید که نتیجهی رای ژوری چه بود. وقتی که حتی وجود محیط مزاحمت را نتوانند بپذیرند، تکلیف آنکه ادعا میکرده به اخراج همکارش اعتراض کرده دیگر معلوم است.
وکلای مدافع کارفرما که بسیار مسلط تر بودند، و نرخشان هم بسیار بالاتر از وکلای مدافع شاکی به نظر میرسید، آنقدر از رای فوری ژوری اطمینان داشتند که هنوز رای ما مشخص نشده، میزی در یک رستوران رزرو کرده بودند تا هیئت ژوری را بعد از ختم دادگاه به ناهار دعوت کنند!! البته من مودبانه عذر خواستم و از یک ناهار مجانی خود را محروم کردم!
Wednesday, April 20, 2005
ساراماگو و انتخابات
دوستی در نظرخواهی مطلبی که در بارهی کتاب نابینایی نوشته بودم، خبر ترجمهی فارسی و چاپ کتاب جدید ساراگامو را با عنوان «بینایی» داده بود (ترجمهی تحتاللفظی عنوان اصلی کتاب «مقالهای در بارهی هوشیاری» یا چیزی شبیه آن است) که قهرمانان رمان نابینایی نیز در آن حضور دارند. متاسفانه فقط ترجمهی اسپانیایی آن در آمریکا موجود است و من هم دسترسی به ترجمهی فارسی ندارم. از توضیحی که از آن در کتابفروشی مجازی آمازون خواندم به نظر میرسد موضوع کتاب به انتخابات و مسئلهی تحریم و این چیزها ربط دارد! پس باید خواندنش برای کسانی که الان با نزدیک شدن انتخابات ریاست جمهوری ایران با این موضوع کلنجار میروند بسیار جالب باشد. این هم اطلاعاتی که دوست ناشناس در بارهی کتاب بینایی در نظرخواهی گذاشته بود:
ترجمهی کیومرث پارسای
ناشر: شیرین
عنوان اصلی به اسپانیایی :
Ensayo sobre la lucidez
تنور بحث انتخابات داغ است و نمیشود از این موضوع گذشت و چیزی نگفت. بسیاری سرخورده از هشت سال ریاست خاتمی، که با در دست داشتن دولت و مجلس و پشتیبانی بیست و چند میلیون رای عملا نتوانست تغییر اساسی در کشور بوجود آورد، تحریم انتخابات را پیشنهاد میکنند، و عدهای از سر ناچاری و از نگرانی افزوده شدن بیش از پیش اختناق، رای دادن به نمایندهی جبههی اصلاحات را.
چون خودم سالهاست از ایران دور هستم و نتیجهی انتخابات تاثیر مستقیمی بر من و خانوادهام و مسیر زندگیم نخواهد داشت به خودم اجازه نمیدهم نسخهای برای کسانی که شبانهروز باید در زیر سلطهی این رژیم زندگی کنند بپیچم و اظهار نظر قطعی وصریحی در بارهی این موضوع بکنم. فقط از حرفهایی که زده شده این را میتوانم بگویم که استدلال کسانی که مایل به رای دادن هستنند را کاملا درک میکنم. به نظر میرسد اکثر آنها به خوبی میدانند که با طناب پوسیدهی امثال معین، که از طناب خاتمی پوسیدهتر است، نمیتوانند خود را از باطلاق حکومت اسلامی بیرون بکشند، اما امیدوارند که حداقل بیشتر فرو نروند و روزنهای برای نفس کشیدن داشته باشند. این انتخابات برای جمهوری اسلامی مشروعیتی هم نخواهد آورد حتی اگر تعداد زیادی در آن شرکت کنند. همه میدانند که اکثر مردم از سر ناچاری در این انتخابات شرکت میکنند.
ترجمهی کیومرث پارسای
ناشر: شیرین
عنوان اصلی به اسپانیایی :
Ensayo sobre la lucidez
تنور بحث انتخابات داغ است و نمیشود از این موضوع گذشت و چیزی نگفت. بسیاری سرخورده از هشت سال ریاست خاتمی، که با در دست داشتن دولت و مجلس و پشتیبانی بیست و چند میلیون رای عملا نتوانست تغییر اساسی در کشور بوجود آورد، تحریم انتخابات را پیشنهاد میکنند، و عدهای از سر ناچاری و از نگرانی افزوده شدن بیش از پیش اختناق، رای دادن به نمایندهی جبههی اصلاحات را.
چون خودم سالهاست از ایران دور هستم و نتیجهی انتخابات تاثیر مستقیمی بر من و خانوادهام و مسیر زندگیم نخواهد داشت به خودم اجازه نمیدهم نسخهای برای کسانی که شبانهروز باید در زیر سلطهی این رژیم زندگی کنند بپیچم و اظهار نظر قطعی وصریحی در بارهی این موضوع بکنم. فقط از حرفهایی که زده شده این را میتوانم بگویم که استدلال کسانی که مایل به رای دادن هستنند را کاملا درک میکنم. به نظر میرسد اکثر آنها به خوبی میدانند که با طناب پوسیدهی امثال معین، که از طناب خاتمی پوسیدهتر است، نمیتوانند خود را از باطلاق حکومت اسلامی بیرون بکشند، اما امیدوارند که حداقل بیشتر فرو نروند و روزنهای برای نفس کشیدن داشته باشند. این انتخابات برای جمهوری اسلامی مشروعیتی هم نخواهد آورد حتی اگر تعداد زیادی در آن شرکت کنند. همه میدانند که اکثر مردم از سر ناچاری در این انتخابات شرکت میکنند.
Saturday, April 16, 2005
پدر سختگیر یا والدین دلسوز
بعد از انتخابات اخیر آمریکا بحث و گفتگوهای زیادی در بارهی منشا شکاف عمیقی که در جامعهی آمریکا وجود دارد صورت گرفت، آن شکاف اساسی بین طرز فکر محافظهکارها و لیبرالها.
از میان تمام تئوریها و نظراتی که سعی در توجیه این اختلاف و شکاف عمیق میکرد، نظراتی را که پروفسور جورج لَکاف استاد دانشگاه برکلی در علوم ادراک و زبانشناسی در کتابی به نام « سیاست اخلاقی: محافظهکارها و لیبرالها چگونه فکر میکنند » مطرح کرده به نظرم از تمام توجیهات موجود جالبتر بود. نظریهای که شاید تا حدی بتوان آن را به طرز فکر و فرهنگ خودمان نیز تعمیم داد. نتیجهگیریی هم که از آن میتوان کرد به نظر من ما را به یک پارادوکس میرساند که جالب است. اگر حوصله کردید و تا آخر مطلب را خواندید، منظورم را متوجه خواهید شد.
جرج لَکاف ریشهی این اختلاف عمیق در طرز فکر سیاسی را به تفاوت دو بینش خاص در مورد ساختار خانواده، و اعتقاد و ارزشهایی که در آن خانواده ارجحیت دارند، ربط میدهد.
به عقیدهی او مدل خانوادهای که محافظهکارها به آن معتقدند مدل «پدر سختگیر» است. در این مدل پدر به عنوان رئیس خانواده مرکز فرماندهی خانواده است. در دنیایی که خطر در همه جا در کمین است او وظیفهی محافظت از خانواده را به عهده دارد، و در ضمن تعیین کننده و آمر اصول اخلاقی است که اعضای خانواده بیچون و چرا از آن پیروی میکنند. اطاعت و احترام در صدر اصول اخلاقی است. محبت و دلسوزی جزیی از زندگی خانوادگی است اما هیچگاه نباید اقتدار والدین را تضعیف کند. آمریت پدر خود نشانهی محبت اوست. نقش مادر در خانواده بزرگ کردن بچهها، مدیریت در امور خانه، و اعمال قوانین اخلاقی در محیط خانواده است. موفقیت کودک در این طرز فکر، به قابلیتهای فردی و میزان تلاش و انضباط او مربوط میشود. پدر سختگیر باید فرزندانش را تحت انضباط محکم و کامل همراه با تنبیهات لازم قرار دهد تا خودساخته و مستقل بار بیایند و در بزرگسالی بتوانند به خود متکی باشند و سربار کسی نشوند (البته عنوان پدر سختگیر به این معنی نیست که مادر سختگیر وجود ندارد بلکه تنها عنوانی است که بهتر نمایانندهی آن مدل است).
مدل خانوادهای که لیبرالها به آن معتقدند بر پایهی محبت، حمایت، و درک متقابل استوار است. استقلال و مسئولیتشناسی در فرزندان در نتیجهی محبت، توجه کامل، احترام به شخصیت کودک، و پروراندن حس احترام متقابل، دلسوزی و توجه کودک به اطرافیانش بوجود میآید. اطاعت کودک نتیجهی احترام و علاقه به والدین است و نه ترس از تنبیه. پدر و مادر هر دو بهطور مشترک در امور خانواده تقش دارند. مسئولیت نهایی و حرف آخر با والدین است اما آنها به آمریت خود از طریق ارتباط عمیق و آزاد با کودک و توضیح اصول اخلاقی، که کودکان باید به آن پایبند باشند، مشروعیت میبخشند. با زیر سئوال بردن این اصول از جانب کودکان نه تنها مدارا میشود، بلکه برای درک بهتر کودک از این مسائل، مهم نیز هست.موفقیت کودک در مقایسه با کودکان دیگر سنجیده نمیشود بلکه معیار موفقیت تبلور کامل استعدادهای شخصی اوست که در محیطی رشد خواهد کرد که حمایت، محبت، و تشویق مهم است و ایجاد چنین محیطی هدف و وظیفهی والدین است.
ارزشها و اصول اخلاقی که در این دو سیستم فکری اولویت دارند با هم تفاوتهای اساسی دارند. از نظر طرفداران مدل پدر سختگیر زندگی مبارزه برای زنده ماندن است و دنیا محل رقابت. در این مبارزه و رقابت است که افراد عرضه و لیاقت خود را که از خویشتنداری و انضباط، استحکام باورهای اخلاقی، فرمانبرداری از رهنمودهای پدر، و تلاش خستگیناپذیر سرچشمه گرفته، نشان میدهند. اگر رقابت «آزاد» و قوانین آن «عادلانه» باشد، باعرضهترینها، لایقترینها، و نخبهترینها پیروز میشوند. شرایط رقابت حتی در مواقعی که فراوانی وجود دارد باز هم لازم است تا افراد شخصیت خود را بسازند وگرنه آدمهای تنبل و بیکارهای از آب رد خواهند آمد.
از نظر طرفداران مدل دیگر خانواده جهان نه محل رقابت بلکه محل شناخت، دلسوزی، و نگهداری از خویش، محیط، و دیگران است. جاییست که قابلیتهای فردی در محیط حمایت و احترام متقابل متبلور میشوند. عرضه و لیاقت افراد بر اساس گنجایش آنها برای ایجاد روابط اجتماعی، کمک به خود و دیگران، و داشتن روح همکاری و تعاون اندازهگیری میشود.
پروفسور لکاف رابطهی بین مدل ساختار خانواده را با بینش سیاسی اینطور برقرار میکند که در نظر افراد جامعه مانند یک خانوادهی بزرگ است که فرد ارزشها و معیارها و اصولی را که در ذهن خود بر اساس اعتقاد به یکی از آن دو مدل خانواده پرورانده به جامعه تعمیم میدهد و با توسل به آن اصول در مورد سیاستها، اتفاقات، و مسیر تحولات جامعه موضعگیری و عمل میکند.
تفاوت پایهای این دو طرز فکر منجر به اختلاف فاحش بین سیاستها و عملکرد آنها میشود. برای مثال میتوان به برخورد این دو گروه به مقولهی وجود طبقات در جامعه اشاره کرد که چگونه ارزشهای برخاسته از مدل خانواده خود را نشان میدهد.
محافظهکارها وجود طبقات اجتماعی را طبیعی میشمارند و نتیجهی مستقیم رقابت آزاد میدانند. در جامعهای که رقابت آزاد وجود دارد افرادی که دارای استعدادهای خداداد و بیشتری هستند و در ضمن با انضباط و کوشش دائم در راه هدف خود تلاش میکنند از پلههای نردبان ترقی در جامعه بالا میروند و میتوانند خود را از پایینترین پله به بالاترین پلهی آن جامعه برسانند. همانطور که در چشم پدر سختگیر موفقیت فرزند ناشی از اطاعت از اصول اخلاقی و انضباط و تلاش است، در جامعه نیزهمین حکم برقرار است. آن کسی که به مقررات بازی احترام میگذارد و به ارزشها پایبند است پاداش میگیرد و آنکه سرپیچی میکند، تنبیه میشود و سقوط میکند.
اما لیبرالها تقسیم حامعه را به اقلیتی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکثریتی که در پایینترین طبقهی جامعه در فقر بسر میبرند و آن قشر میانی که آن وسطها دست و پا میزنند، عادلانه نمیبینند. در نظر آنها تولید ثروت آن اقلیت مستلزم استثمار نیروی کار ارزان طبقات پایین جامعه و سهم بیشتری بردن از منابع طبیعی است، منابعی که متعلق به همه است و برای تولید کالاها استفاده شده است. چون اولویت اخلاقی برای آنها تبلور کامل استعدادها در محیط همکاری و تعاون است، وجود این طبقهبندی نابرابر در جامعه را مغایر و سد راه بوجود آمدن آن محیط ایدهآل تلقی میکنند. فقیر بودن نشانهی بیعرضهگی و بیلیاقتی نیست، بلکه زاییدهی محیطی است که امکان رشد افراد را به نفع اقلیتی کوچک از بین برده است.
البته این دو مدل دو قطب اصلی هستند و میزان گرایش افراد به این دو قطب متفاوت است و حتی یک نفر ممکن است بین این دو قطب نوسان کند و طرز فکرو موضعگیریش در مورد مسائل مختلف با هم متناقص باشد.
اگر این نظریه در بارهی رابطهی بین بینش سیاسی افراد و بنیاد اخلاقی که به آن پایبند هستند درست باشد، این نتیجهگیری را میتوان کرد که راه رسیدن به تغییر پایدار اجتماعی تغییر فرهنگی در افراد جامعه است. در واقع فرهنگ و باورهای مردم زیربنای ساختار اجتماعی جامعه است و تغییر آن به تغییر اساسی و ماندگار میانجامد. شاید برای همین است که مراکز قدرت سرمایهداری در کشورهای غربی توجه زیادی به این مسئله دارند و تنها راه ادامهی سلطهی خود را کنترل مستقیم یا غیرمستقیم بر رسانههای عمومی میدانند و پولهای هنگفتی برای به راه انداختن مراکز پژوهشی و به کار گرفتن متفکرانی که ستایشگر و گسترشدهندهی طرز فکر محافظهکارانه و ارزشهای آن هستند، خرج میکنند.
اما اگر از طرفی این استدلال را بپذیریم که فرهنگ شالودهی ساختار اجتماعی است، به همان مدلی میرسیم که طرفداران «پدر سختگیر» از آن دفاع میکنند! مدلی که عوامل خارجی را کماهمیت میداند و پیشرفت یا سقوط کودک را نتیجهی اعتقاد راسخ به ارزشها و قابلیتهای ذاتیاش میشمارد تا عوامل محیطی. اگر مردم جامعه را به آن کودک تشبیه کنیم و فرهنگ را به ارزشهای اعتقادی او، به همان نتیجهگیری محافظهکاران میرسیم که پیشرفت جامعه بستگی به ارزشهای اعتقادی دارد تا تغییر محیط اجتماعی مثل روابط اقتصادی، اشکال مالکیت، میزان پیشرفت تکنولوژی و غیره. یعنی قبول نتیجهگیریی که فرهنگ را زیربنا میداند ما را به جبههی محافظهکاران میاندازد یعنی به جبههای که قصد تغییرش را داریم!
از طرفی اگر فرهنگ را پدیدهای روبنایی تلقی کنیم و بدون تغییر شرایط دیگر اجتماعی تحول عمیق فرهنگی را ممکن ندانیم، پس اختلافات فرهنگی و عقیدتی فاحش بین افرادیکه همطبقه هستند و در شرائط محیطی مشابهی زندگی میکنند را چگونه توجیه میکنیم.
پس بالاخره کدام درست است؟ آیا تغییرات فرهنگی به تغییرات پایدار در جامعه میانجامد یا اینکه خود پیامد تغییرات دیگر در محیط است؟ بالاخره تخم مرغ اول بوده یا مرغ؟!
از میان تمام تئوریها و نظراتی که سعی در توجیه این اختلاف و شکاف عمیق میکرد، نظراتی را که پروفسور جورج لَکاف استاد دانشگاه برکلی در علوم ادراک و زبانشناسی در کتابی به نام « سیاست اخلاقی: محافظهکارها و لیبرالها چگونه فکر میکنند » مطرح کرده به نظرم از تمام توجیهات موجود جالبتر بود. نظریهای که شاید تا حدی بتوان آن را به طرز فکر و فرهنگ خودمان نیز تعمیم داد. نتیجهگیریی هم که از آن میتوان کرد به نظر من ما را به یک پارادوکس میرساند که جالب است. اگر حوصله کردید و تا آخر مطلب را خواندید، منظورم را متوجه خواهید شد.
جرج لَکاف ریشهی این اختلاف عمیق در طرز فکر سیاسی را به تفاوت دو بینش خاص در مورد ساختار خانواده، و اعتقاد و ارزشهایی که در آن خانواده ارجحیت دارند، ربط میدهد.
به عقیدهی او مدل خانوادهای که محافظهکارها به آن معتقدند مدل «پدر سختگیر» است. در این مدل پدر به عنوان رئیس خانواده مرکز فرماندهی خانواده است. در دنیایی که خطر در همه جا در کمین است او وظیفهی محافظت از خانواده را به عهده دارد، و در ضمن تعیین کننده و آمر اصول اخلاقی است که اعضای خانواده بیچون و چرا از آن پیروی میکنند. اطاعت و احترام در صدر اصول اخلاقی است. محبت و دلسوزی جزیی از زندگی خانوادگی است اما هیچگاه نباید اقتدار والدین را تضعیف کند. آمریت پدر خود نشانهی محبت اوست. نقش مادر در خانواده بزرگ کردن بچهها، مدیریت در امور خانه، و اعمال قوانین اخلاقی در محیط خانواده است. موفقیت کودک در این طرز فکر، به قابلیتهای فردی و میزان تلاش و انضباط او مربوط میشود. پدر سختگیر باید فرزندانش را تحت انضباط محکم و کامل همراه با تنبیهات لازم قرار دهد تا خودساخته و مستقل بار بیایند و در بزرگسالی بتوانند به خود متکی باشند و سربار کسی نشوند (البته عنوان پدر سختگیر به این معنی نیست که مادر سختگیر وجود ندارد بلکه تنها عنوانی است که بهتر نمایانندهی آن مدل است).
مدل خانوادهای که لیبرالها به آن معتقدند بر پایهی محبت، حمایت، و درک متقابل استوار است. استقلال و مسئولیتشناسی در فرزندان در نتیجهی محبت، توجه کامل، احترام به شخصیت کودک، و پروراندن حس احترام متقابل، دلسوزی و توجه کودک به اطرافیانش بوجود میآید. اطاعت کودک نتیجهی احترام و علاقه به والدین است و نه ترس از تنبیه. پدر و مادر هر دو بهطور مشترک در امور خانواده تقش دارند. مسئولیت نهایی و حرف آخر با والدین است اما آنها به آمریت خود از طریق ارتباط عمیق و آزاد با کودک و توضیح اصول اخلاقی، که کودکان باید به آن پایبند باشند، مشروعیت میبخشند. با زیر سئوال بردن این اصول از جانب کودکان نه تنها مدارا میشود، بلکه برای درک بهتر کودک از این مسائل، مهم نیز هست.موفقیت کودک در مقایسه با کودکان دیگر سنجیده نمیشود بلکه معیار موفقیت تبلور کامل استعدادهای شخصی اوست که در محیطی رشد خواهد کرد که حمایت، محبت، و تشویق مهم است و ایجاد چنین محیطی هدف و وظیفهی والدین است.
ارزشها و اصول اخلاقی که در این دو سیستم فکری اولویت دارند با هم تفاوتهای اساسی دارند. از نظر طرفداران مدل پدر سختگیر زندگی مبارزه برای زنده ماندن است و دنیا محل رقابت. در این مبارزه و رقابت است که افراد عرضه و لیاقت خود را که از خویشتنداری و انضباط، استحکام باورهای اخلاقی، فرمانبرداری از رهنمودهای پدر، و تلاش خستگیناپذیر سرچشمه گرفته، نشان میدهند. اگر رقابت «آزاد» و قوانین آن «عادلانه» باشد، باعرضهترینها، لایقترینها، و نخبهترینها پیروز میشوند. شرایط رقابت حتی در مواقعی که فراوانی وجود دارد باز هم لازم است تا افراد شخصیت خود را بسازند وگرنه آدمهای تنبل و بیکارهای از آب رد خواهند آمد.
از نظر طرفداران مدل دیگر خانواده جهان نه محل رقابت بلکه محل شناخت، دلسوزی، و نگهداری از خویش، محیط، و دیگران است. جاییست که قابلیتهای فردی در محیط حمایت و احترام متقابل متبلور میشوند. عرضه و لیاقت افراد بر اساس گنجایش آنها برای ایجاد روابط اجتماعی، کمک به خود و دیگران، و داشتن روح همکاری و تعاون اندازهگیری میشود.
پروفسور لکاف رابطهی بین مدل ساختار خانواده را با بینش سیاسی اینطور برقرار میکند که در نظر افراد جامعه مانند یک خانوادهی بزرگ است که فرد ارزشها و معیارها و اصولی را که در ذهن خود بر اساس اعتقاد به یکی از آن دو مدل خانواده پرورانده به جامعه تعمیم میدهد و با توسل به آن اصول در مورد سیاستها، اتفاقات، و مسیر تحولات جامعه موضعگیری و عمل میکند.
تفاوت پایهای این دو طرز فکر منجر به اختلاف فاحش بین سیاستها و عملکرد آنها میشود. برای مثال میتوان به برخورد این دو گروه به مقولهی وجود طبقات در جامعه اشاره کرد که چگونه ارزشهای برخاسته از مدل خانواده خود را نشان میدهد.
محافظهکارها وجود طبقات اجتماعی را طبیعی میشمارند و نتیجهی مستقیم رقابت آزاد میدانند. در جامعهای که رقابت آزاد وجود دارد افرادی که دارای استعدادهای خداداد و بیشتری هستند و در ضمن با انضباط و کوشش دائم در راه هدف خود تلاش میکنند از پلههای نردبان ترقی در جامعه بالا میروند و میتوانند خود را از پایینترین پله به بالاترین پلهی آن جامعه برسانند. همانطور که در چشم پدر سختگیر موفقیت فرزند ناشی از اطاعت از اصول اخلاقی و انضباط و تلاش است، در جامعه نیزهمین حکم برقرار است. آن کسی که به مقررات بازی احترام میگذارد و به ارزشها پایبند است پاداش میگیرد و آنکه سرپیچی میکند، تنبیه میشود و سقوط میکند.
اما لیبرالها تقسیم حامعه را به اقلیتی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکثریتی که در پایینترین طبقهی جامعه در فقر بسر میبرند و آن قشر میانی که آن وسطها دست و پا میزنند، عادلانه نمیبینند. در نظر آنها تولید ثروت آن اقلیت مستلزم استثمار نیروی کار ارزان طبقات پایین جامعه و سهم بیشتری بردن از منابع طبیعی است، منابعی که متعلق به همه است و برای تولید کالاها استفاده شده است. چون اولویت اخلاقی برای آنها تبلور کامل استعدادها در محیط همکاری و تعاون است، وجود این طبقهبندی نابرابر در جامعه را مغایر و سد راه بوجود آمدن آن محیط ایدهآل تلقی میکنند. فقیر بودن نشانهی بیعرضهگی و بیلیاقتی نیست، بلکه زاییدهی محیطی است که امکان رشد افراد را به نفع اقلیتی کوچک از بین برده است.
البته این دو مدل دو قطب اصلی هستند و میزان گرایش افراد به این دو قطب متفاوت است و حتی یک نفر ممکن است بین این دو قطب نوسان کند و طرز فکرو موضعگیریش در مورد مسائل مختلف با هم متناقص باشد.
اگر این نظریه در بارهی رابطهی بین بینش سیاسی افراد و بنیاد اخلاقی که به آن پایبند هستند درست باشد، این نتیجهگیری را میتوان کرد که راه رسیدن به تغییر پایدار اجتماعی تغییر فرهنگی در افراد جامعه است. در واقع فرهنگ و باورهای مردم زیربنای ساختار اجتماعی جامعه است و تغییر آن به تغییر اساسی و ماندگار میانجامد. شاید برای همین است که مراکز قدرت سرمایهداری در کشورهای غربی توجه زیادی به این مسئله دارند و تنها راه ادامهی سلطهی خود را کنترل مستقیم یا غیرمستقیم بر رسانههای عمومی میدانند و پولهای هنگفتی برای به راه انداختن مراکز پژوهشی و به کار گرفتن متفکرانی که ستایشگر و گسترشدهندهی طرز فکر محافظهکارانه و ارزشهای آن هستند، خرج میکنند.
اما اگر از طرفی این استدلال را بپذیریم که فرهنگ شالودهی ساختار اجتماعی است، به همان مدلی میرسیم که طرفداران «پدر سختگیر» از آن دفاع میکنند! مدلی که عوامل خارجی را کماهمیت میداند و پیشرفت یا سقوط کودک را نتیجهی اعتقاد راسخ به ارزشها و قابلیتهای ذاتیاش میشمارد تا عوامل محیطی. اگر مردم جامعه را به آن کودک تشبیه کنیم و فرهنگ را به ارزشهای اعتقادی او، به همان نتیجهگیری محافظهکاران میرسیم که پیشرفت جامعه بستگی به ارزشهای اعتقادی دارد تا تغییر محیط اجتماعی مثل روابط اقتصادی، اشکال مالکیت، میزان پیشرفت تکنولوژی و غیره. یعنی قبول نتیجهگیریی که فرهنگ را زیربنا میداند ما را به جبههی محافظهکاران میاندازد یعنی به جبههای که قصد تغییرش را داریم!
از طرفی اگر فرهنگ را پدیدهای روبنایی تلقی کنیم و بدون تغییر شرایط دیگر اجتماعی تحول عمیق فرهنگی را ممکن ندانیم، پس اختلافات فرهنگی و عقیدتی فاحش بین افرادیکه همطبقه هستند و در شرائط محیطی مشابهی زندگی میکنند را چگونه توجیه میکنیم.
پس بالاخره کدام درست است؟ آیا تغییرات فرهنگی به تغییرات پایدار در جامعه میانجامد یا اینکه خود پیامد تغییرات دیگر در محیط است؟ بالاخره تخم مرغ اول بوده یا مرغ؟!
Thursday, April 14, 2005
سینهچاکان دمکراسی
امروز طرحی با عنوان دهنپرکن حمایت از آزادی ایران در یکی از کمیتههای کنگرهی آمریکا تصویب شد و به زودی برای تصویب نهایی به خود کنگره برده میشود. در این طرح علاوه بر شدید کردن تحریم علیه ایران ( که این همه سال که برقرار بوده عملا بینتیجه بوده) بودجهای هم برای کمک به نیروهایی که از نظر ایشان مبارزان راه دمکراسی برای ایران هستند در نظر گرفته شده. جالب است که هنوز هیچی نشده نمایندهای که بانی این طرح بوده، هشدار داده که اگر کسی بیاید و بگوید من دمکراسیخواه هستم دلیل نمیشود پولی به او بدهیم. البته منظورش این است که متقاضیان باید در امتحان ایدئولوژی-عقیدتی قبول شوند و از چاکرین باشند! به همین زودیست که تمام گروههایی که آرزوی حملهی نظامی آمریکا یا اسرائیل را به ایران دارند برای گرفتن سهم خود از این پول دم باجهی بوش صف ببندند.
این جور طرحها نتیجهی برعکس دارد. خودش حربهای میشود در دست حکومت اسلامی که چون چماقی بر سر هر مخالفی بکوبد، صفوف خود را یکپارچه کند، و فشار استبداد را زیادتر. شاید تنها راه چاره یک حرکت مستقل از درون خود ایران باشد. حرکتی که نه به قدرت خارجی ونه به جناحهای حکومتی ربطی داشته باشد. چیزی در مایهی همان طرح فراخوان رفراندوم که اگر استقبال وسیعتری از آن شود و از دخالت دولت آمریکا هم مصون بماند شاید به جایی برسد.
این جور طرحها نتیجهی برعکس دارد. خودش حربهای میشود در دست حکومت اسلامی که چون چماقی بر سر هر مخالفی بکوبد، صفوف خود را یکپارچه کند، و فشار استبداد را زیادتر. شاید تنها راه چاره یک حرکت مستقل از درون خود ایران باشد. حرکتی که نه به قدرت خارجی ونه به جناحهای حکومتی ربطی داشته باشد. چیزی در مایهی همان طرح فراخوان رفراندوم که اگر استقبال وسیعتری از آن شود و از دخالت دولت آمریکا هم مصون بماند شاید به جایی برسد.
Monday, April 11, 2005
معمای نسبیت
در این وبلاگ گاهی گریزی میزنم به دنیای علوم و ریاضیات. چندی پیش شبح در وبلاگش در بارهی قانون نسبیت اینشتین با قلمی روان و زبانی ساده مطلبی نوشته بود که خواندنی است. خواستم در اینجا به معماهای جالبی که این فرضیه بوجود میآورد اشارهای کنم که شاید برای علاقهمندان به فیزیک، یا هر کس دیگری که به شگفتیهای طبیعت علاقه دارد، جالب باشد.
معمای تقارن حرکت
بر طبق قانون نسبیت اینشتین، از نظر کسی که ثابت و ساکن است، زمان در جسم در حال حرکت کندتر میگذرد و طول اشیاء نیز در امتداد مسیر حرکت کوتاهتر به نظر میآید. کندی گذشت زمان و کوتاه شدن طول در حرکتهای نزدیک به سرعت نور محسوس میشود. برای مثال اگر سرعت نور هشتاد و هفتصدم سرعت نور باشد گذشت زمان دو برابر کندتر میشود و طول دو برابر کوتاهتر. این محاسبه با معادلهای به نام «لورنس» انجام میگیرد.
از طرفی سرعت نور یک پدیدهی نسبی است و اندازهگیری آن بستگی به مشاهدهگر دارد. برای مثال اگر دو سفینهی فضایی که هر کدام یک سرنشین دارد به سمت یکدیگر حرکت کنند، از نظر هرکدام از آن دو فضانورد خودش ثابت است و دیگری به سمت او با سرعت حرکت میکند. پس از نظر هر فضانورد ساعت دیگری کندتر از ساعت خودش کار میکند.اگر سرعت نسبی این دو همان هشتاد و هفتصدم سرعت نور باشد، از نظر فضانورد اول گذشت دو ساعت در سفینهی خودش معادل گذشت یک ساعت در سفینهی دیگری است. اما بر طبق همین استدلال از نظر فضانورد دوم که خود را ثابت میبیند و دیگری را متحرک موقعیت درست برعکس است. پس کدامیک از این دو نفر درست میگویند؟ ساعت کدامیک کندتر خواهد بود؟ قبل از خواندن بقیهی مطلب سعی کنید با این معما کمی کلنجار بروید.
شاید اولین چیزی که به ذهن برسد این باشد که با آوردن مشاهدهگر سومی که خارج از هر دو سفینه است (مثلا در کرهی زمین) میتوانیم پی ببریم که کدامیک درست میگویند. اما اشکال این است که باز دچار همان معما میشویم، و به جای دوتا مشاهدهگر حالا باید جواب نفر سوم را هم بدهیم. چون سرعت نسبی است، پس حرف کدامیک از این سه نفر حجت خواهد بود؟ هرکدام از این سه مشاهدهگر در سیستم ثابت خود محاسبهی زمان را انجام میدهد و هر کدامشان به نتیجهی متفاوتی میرسند. حرف کدامشان را باید باور کرد؟ در جهان همه چیز نسبت به چیزهای دیگر در حرکت است و هیچ سیستم مطلقی وجود ندارد که بشود به آن استناد کرد مگر که پای خدا را به میان بکشیم.
پس جواب این معما چیست؟ جواب این معما شاید از خودش عجیبتر به نظر بیاید، که خود نشانگر تحیرانگیز بودن و در عین حال زیبا بودن تئوری نسبیت اینشتین است. جواب این است که در حقیقت اندازهگیری زمان که هر فضانورد انجام میدهد در چارچوب مرجع خودش درست است فقط نباید این دو اندازهگیری را با هم مقایسه کرد!
اما اگر اندازهگیری هر دو درست است، با معمای دیگری مواجه میشویم:
معمای دو همزاد
اگر هر دو درست میگویند، پس ما میتوانیم در نظر بگیریم که این دو فضانورد درست در یک لحظه به دنیا آمده باشند. بنابراین وقتی این دو سفینه در فضا به هم میرسند و دو فضانورد از پنجرهی سفینهی خود به یکدیگر نگاه میکنند، هر کدام دیگری را باید جوانتر ببیند. برای مثال اگر دو سفینه با محاسبهی زمانی فضانورد اولی بعد از شصت سال به هم برسند، چون ساعت شخص متحرک کندتر است، اولی باید دومی را سی ساله ببیند. اما اگر دومی در لحظهی ملاقات سی ساله باشد، با همین استدلال، دومی باید اولی را پانزده ساله ببیند نه شصت ساله. چطور چنین چیزی ممکن است؟ کدامشان جوانتر خواهد بود؟
برای جواب دادن به این سوال باید با یکی دیگر از نتایج حیرتانگیز قانون نسبیت آشنا شوید. بر طبق قانون نسبیت «همزمان» بودن مطلق وجود ندارد. دو اتفاق که در یک چارچوب مرجع همزمان هستند، در چارچوب دیگری که نسبت به آن در حرکت است و با آن فاصله دارد «همزمان» نیست! و تفاوت زمانی آن دو اتفاق متناست با فاصلهی مکانی آندو در لحظهی اتفاق و سرعت نسبیشان است. یعنی اگر از نظر فضانورد اول، دومی با او در فاصلهی حدود پنجاه و دو سال نوری همزاد بوده، از نظر فضانورد دوم، طبق قانون نسبیت در لحظهی تولد او، دیگری چهل و پنج سال سن دارد و در فاصلهی بیست و شش سال نوری قرار دارد. پس از نظر فضانورد اولی، وقتی آن دو بعد از شصت سال به هم میرسند، اولی شصت ساله خواهد بود و دومی سی ساله. زیرا طبق ساعت او شصت سال گذشته و بر اساس محاسبهاش بر دیگری سی سال گذشته است و در نظر او هر دو با هم به دنیا آمدهاند. اما در نظر دومی که سفر برایش سی سال گذشته، زمان بر دیگری فقط پانزده سال گذشته که با احتساب اختلاف سنشان در سیستم مرجع خودش که چهل و پنج سال است، اولی شصت ساله است و خودش سی ساله. یعنی در لحظهی دیدار تناقصی مشاهده نخواهد شد!
معمای دوقلوها
اگر «همزمانی» به فاصله بستگی دارد، میتوانیم سناریوی دیگری بنویسسم و معمای دیگری بوجود آوریم. فرض کنید که یکی از دو خواهر یا برادر دوقلو که در سیستم مرجع زمین «همزمان» به دنیا آمدهاند، سوار سفینهای میشود و به سیارهی دوری با سرعت ثابت هشتاد و هفتصدم سرعت نور سفر میکند و سپس باز میگردد. سفرش شصت سال با ساعت زمین طول میکشد. هنگام بازگشت او باید سی ساله باشد و دیگری که در کرهی زمین باقی مانده شصت ساله. چون در شروع حرکت فاصله صفر است، مشکل همزمان کردن ساعتهای دوقلوها را که در معمای قبلی به آن برخوردیم نداریم. اما در چارچوب مرجع مسافر، وی ثابت است و کرهی زمین با سرعت از او دور میشود و سپس باز میگردد. پس باید ساعت زمین کندتر کار کند و هنگام برگشت دوباره به زمین باید خواهر یا برادرش که در کرهی زمین باقی مانده پانزده ساله باشد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ بالاخره هنگام بازگشت کدامشان جوانتر است؟ حل این معما را به عهدهی خوانندهی کنجکاو میگذارم. البته این معمای مشهوری است و اگر به اشکال برخوردید با جستجو در گوگل جواب را خواهید یافت. فقط اینکه در بعضی جوابها پای شتاب حرکت را پیش کشیدهاند که برای پاسخ دادن به این معما لازم نیست.
.
معمای تقارن حرکت
بر طبق قانون نسبیت اینشتین، از نظر کسی که ثابت و ساکن است، زمان در جسم در حال حرکت کندتر میگذرد و طول اشیاء نیز در امتداد مسیر حرکت کوتاهتر به نظر میآید. کندی گذشت زمان و کوتاه شدن طول در حرکتهای نزدیک به سرعت نور محسوس میشود. برای مثال اگر سرعت نور هشتاد و هفتصدم سرعت نور باشد گذشت زمان دو برابر کندتر میشود و طول دو برابر کوتاهتر. این محاسبه با معادلهای به نام «لورنس» انجام میگیرد.
از طرفی سرعت نور یک پدیدهی نسبی است و اندازهگیری آن بستگی به مشاهدهگر دارد. برای مثال اگر دو سفینهی فضایی که هر کدام یک سرنشین دارد به سمت یکدیگر حرکت کنند، از نظر هرکدام از آن دو فضانورد خودش ثابت است و دیگری به سمت او با سرعت حرکت میکند. پس از نظر هر فضانورد ساعت دیگری کندتر از ساعت خودش کار میکند.اگر سرعت نسبی این دو همان هشتاد و هفتصدم سرعت نور باشد، از نظر فضانورد اول گذشت دو ساعت در سفینهی خودش معادل گذشت یک ساعت در سفینهی دیگری است. اما بر طبق همین استدلال از نظر فضانورد دوم که خود را ثابت میبیند و دیگری را متحرک موقعیت درست برعکس است. پس کدامیک از این دو نفر درست میگویند؟ ساعت کدامیک کندتر خواهد بود؟ قبل از خواندن بقیهی مطلب سعی کنید با این معما کمی کلنجار بروید.
شاید اولین چیزی که به ذهن برسد این باشد که با آوردن مشاهدهگر سومی که خارج از هر دو سفینه است (مثلا در کرهی زمین) میتوانیم پی ببریم که کدامیک درست میگویند. اما اشکال این است که باز دچار همان معما میشویم، و به جای دوتا مشاهدهگر حالا باید جواب نفر سوم را هم بدهیم. چون سرعت نسبی است، پس حرف کدامیک از این سه نفر حجت خواهد بود؟ هرکدام از این سه مشاهدهگر در سیستم ثابت خود محاسبهی زمان را انجام میدهد و هر کدامشان به نتیجهی متفاوتی میرسند. حرف کدامشان را باید باور کرد؟ در جهان همه چیز نسبت به چیزهای دیگر در حرکت است و هیچ سیستم مطلقی وجود ندارد که بشود به آن استناد کرد مگر که پای خدا را به میان بکشیم.
پس جواب این معما چیست؟ جواب این معما شاید از خودش عجیبتر به نظر بیاید، که خود نشانگر تحیرانگیز بودن و در عین حال زیبا بودن تئوری نسبیت اینشتین است. جواب این است که در حقیقت اندازهگیری زمان که هر فضانورد انجام میدهد در چارچوب مرجع خودش درست است فقط نباید این دو اندازهگیری را با هم مقایسه کرد!
اما اگر اندازهگیری هر دو درست است، با معمای دیگری مواجه میشویم:
معمای دو همزاد
اگر هر دو درست میگویند، پس ما میتوانیم در نظر بگیریم که این دو فضانورد درست در یک لحظه به دنیا آمده باشند. بنابراین وقتی این دو سفینه در فضا به هم میرسند و دو فضانورد از پنجرهی سفینهی خود به یکدیگر نگاه میکنند، هر کدام دیگری را باید جوانتر ببیند. برای مثال اگر دو سفینه با محاسبهی زمانی فضانورد اولی بعد از شصت سال به هم برسند، چون ساعت شخص متحرک کندتر است، اولی باید دومی را سی ساله ببیند. اما اگر دومی در لحظهی ملاقات سی ساله باشد، با همین استدلال، دومی باید اولی را پانزده ساله ببیند نه شصت ساله. چطور چنین چیزی ممکن است؟ کدامشان جوانتر خواهد بود؟
برای جواب دادن به این سوال باید با یکی دیگر از نتایج حیرتانگیز قانون نسبیت آشنا شوید. بر طبق قانون نسبیت «همزمان» بودن مطلق وجود ندارد. دو اتفاق که در یک چارچوب مرجع همزمان هستند، در چارچوب دیگری که نسبت به آن در حرکت است و با آن فاصله دارد «همزمان» نیست! و تفاوت زمانی آن دو اتفاق متناست با فاصلهی مکانی آندو در لحظهی اتفاق و سرعت نسبیشان است. یعنی اگر از نظر فضانورد اول، دومی با او در فاصلهی حدود پنجاه و دو سال نوری همزاد بوده، از نظر فضانورد دوم، طبق قانون نسبیت در لحظهی تولد او، دیگری چهل و پنج سال سن دارد و در فاصلهی بیست و شش سال نوری قرار دارد. پس از نظر فضانورد اولی، وقتی آن دو بعد از شصت سال به هم میرسند، اولی شصت ساله خواهد بود و دومی سی ساله. زیرا طبق ساعت او شصت سال گذشته و بر اساس محاسبهاش بر دیگری سی سال گذشته است و در نظر او هر دو با هم به دنیا آمدهاند. اما در نظر دومی که سفر برایش سی سال گذشته، زمان بر دیگری فقط پانزده سال گذشته که با احتساب اختلاف سنشان در سیستم مرجع خودش که چهل و پنج سال است، اولی شصت ساله است و خودش سی ساله. یعنی در لحظهی دیدار تناقصی مشاهده نخواهد شد!
معمای دوقلوها
اگر «همزمانی» به فاصله بستگی دارد، میتوانیم سناریوی دیگری بنویسسم و معمای دیگری بوجود آوریم. فرض کنید که یکی از دو خواهر یا برادر دوقلو که در سیستم مرجع زمین «همزمان» به دنیا آمدهاند، سوار سفینهای میشود و به سیارهی دوری با سرعت ثابت هشتاد و هفتصدم سرعت نور سفر میکند و سپس باز میگردد. سفرش شصت سال با ساعت زمین طول میکشد. هنگام بازگشت او باید سی ساله باشد و دیگری که در کرهی زمین باقی مانده شصت ساله. چون در شروع حرکت فاصله صفر است، مشکل همزمان کردن ساعتهای دوقلوها را که در معمای قبلی به آن برخوردیم نداریم. اما در چارچوب مرجع مسافر، وی ثابت است و کرهی زمین با سرعت از او دور میشود و سپس باز میگردد. پس باید ساعت زمین کندتر کار کند و هنگام برگشت دوباره به زمین باید خواهر یا برادرش که در کرهی زمین باقی مانده پانزده ساله باشد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ بالاخره هنگام بازگشت کدامشان جوانتر است؟ حل این معما را به عهدهی خوانندهی کنجکاو میگذارم. البته این معمای مشهوری است و اگر به اشکال برخوردید با جستجو در گوگل جواب را خواهید یافت. فقط اینکه در بعضی جوابها پای شتاب حرکت را پیش کشیدهاند که برای پاسخ دادن به این معما لازم نیست.
.
Sunday, April 03, 2005
بینایان کور
چند روز پیش در بارهی رمان نابینایی اثر ساراماگو نوشتم. چند وقت پیش، با چند تا از دوستانم که این کتاب را خوانده بودند صحبتی کردیم و مثالی که یکی از دوستان زد خیلی جالب و بجا بود. او شرایط جامعهی نابینایان کتاب ساراماگو را به دوران بعد از انقلاب در ایران تشبیه کرد. آدمهایی که هیچ دلیلی بر نابیناییشان نبود، یکباره نسبت به آمدن ارتجاع مذهبی و اتفاقاتی که میافتاد نابینا شدند. مانند کورهای داستان ساراماگو که میتوانند ببینند ولی نمیبینند. در آن زمان اعدامهای سریع و وحشیانه را میدیدند ولی نمیدیدند. محدود شدن بیش از پیش آزادیهای فردی و اجتماعی را میدیدند ولی برق شعارهای به اصطلاح ضد امپریالیستی کورشان کرده بود. معدود بینایانی هم که وجود داشتند، مثل همسر دکتر چشم در کتاب، مجبور بودند خود را به کوری بزنند تا مبادا مورد تهاجم جامعهی کوردل قرار بگیرند. کسانی که از همان روزهای اول از سرکوبها، کشتارها، اعدامها، از بوجود آمدن مراکز متعدد قدرت، از بیقانونی و فراقانونیها مینالیدند، انگ ضدانقلاب بودن، لیبرال بودن (که آنموقع مثل فحش بود!)، و سازشکار بودن میخوردند.
آدمها مثل کورهای داستان ساراماگو بودند، کورهایی که چشمشان سالم بود اما فقط پردهی سفیدی میدیدند، مثل اینکه نورافکنی خیره کننده در برابرشان روشن شده بود. تب و شور انقلاب هم مثل همان نورافکن کور کننده بینایی را مختل کرده بود.
تمام شواهد نشان میدهد که موج دیگری در راه است. آیا به آن آگاهی رسیدهایم که از میان برق کورکنندهای که در راه است راه درست را بیابیم و این بار به ذلت دیگری دچار نشویم؟
کتاب نابینایی به فارسی هم ترجمه شده، اگر نخواندهایدش، حتما آنرا بخوانید.
آدمها مثل کورهای داستان ساراماگو بودند، کورهایی که چشمشان سالم بود اما فقط پردهی سفیدی میدیدند، مثل اینکه نورافکنی خیره کننده در برابرشان روشن شده بود. تب و شور انقلاب هم مثل همان نورافکن کور کننده بینایی را مختل کرده بود.
تمام شواهد نشان میدهد که موج دیگری در راه است. آیا به آن آگاهی رسیدهایم که از میان برق کورکنندهای که در راه است راه درست را بیابیم و این بار به ذلت دیگری دچار نشویم؟
کتاب نابینایی به فارسی هم ترجمه شده، اگر نخواندهایدش، حتما آنرا بخوانید.
Saturday, April 02, 2005
زیبا کاظمی

زیبا کاظمی و شجاعت او را به خاطر بسپاریم. پیکر نحیفش را در هم شکستند اما نتوانستند بر روح مقاوم او چیره شوند. یادش گرامی باد

Friday, April 01, 2005
رواتشناسی رفتار انسانها در دنیای مجازی
وبلاگ سایه آبی بحث جالبی را در مورد مجازی خواندن یا نخواندن دنیای اینترنت شروع کرده. یکی از خصایص این دنیای مجازی تغییر محسوس رفتار انسانها در این محیط است. که بعضی از شرکت کنندهها در بحث آن را به لفظ مجازی که مفهوم غیر حقیقی بودن را القا میکند ربط دادهاند. اما این تغییر رفتار شاید ربط چندانی به لفظ « مجازی » نداشته باشد و پدیدهای جهانی است. در انگلیسی به دنیای اینترنت:
cyberspace
میگویند که آن بار « غیر حقیقی » بودن را ندارد اما در بین ساکنان انگلیسی زبانش همان تغییر رفتار به چشم میخورد. پس شاید به واژهی مجازی مربوط نباشد. به نظر من این موضوع بیشتر به احساس تسخیر ناپذیر بودنی که به انسانها با نشستن پشت صفحهی کامپیوتر دست میدهد ربط داشته باشد. احساسی که ناشی از ناشناس بودن و عدم تماس نزدیک فیزیکی است. انسانها رُکتر و بیپرواتر میشوند و چیزهایی میگویند که در روابط اجتماعی معمول به زبان نمیآورند.
بعد از یک جستجوی مختصر در اینترنت مقالهای پیدا کردم که تا حدی نظرم را تایید کرد. البته به احساس غیرحقیقی بودن ارتباط اشاره میکند اما نه به علت واژهای که برایش به کار میبریم بلکه به علت شکل ارتباط.
مقالهی مفصلی است و به عوامل زیادی اشاره میکند، که من اینجا مختصر چند تایی را ذکر میکنم بقیه اش را خودتان انجا بخوانید:
ناشناس بودن. دنیای مجازی این فرصت را به تو میدهد که برای خود شخصیتی دیگر بسازی. حتی اگر از اسم اصلی خود استفاده کنی. به خوانندهای که فرسنگها با تو فاصله دارد و شاید در تمام عمرش ترا نخواهد دید، هر جور که دوست داشته باشی میتوانی خود را عرضه کنی. در چنین شرایطی رفتار تو عواقبی را که در زندگی روزمره انتظار داری به بار نمیآورد.
نامریی بودن و دور از چشم بودن. در دنیای مجازی مانند آدم نامرئی میتوانی به هر کجا سر بکشی بدون اینکه کسی تو را ببیند. و وقتی هم که خود را نشان میدهی لازم نیست نگران وضع ظاهر و طرز حرف زدن و غیره باشی. واکنش طرف مقابل را هم نمیبینی که مثلا با واکنش منفی اخم و بیتوجهی و غیره، تو را از گفتن حرفت بازدارد،.
همزمان نبودن ارتباط. حرف خود را بدون اینکه کسی وسط حرفت بپرد میزنی. واکنش آنی طرف مقابل در آنچه تو میخواهی بگویی تاثیری نمیگذارد، حتی اگر گفتارت ناخوشایند باشد میتوانی آنرا در معرض دید همه بگذاری و بروی، عملت میتواند حالت « جنگ و گریز » داشته باشد.
صدای درون! عدم تماس نزدیک و فیزیکی با طرف مقابل ممکن است این احساس را به تو بدهد که محاوره در ذهنت انجام میگیرد. در گفتگوی درونی خود را آزادتر حس میکنی تا آنچه در دل داری به زبان بیاوری.
همهاش بازی است! بوجود آوردن شخصیت مجازی این احساس را به تو میدهد که تمام اینها فقط یک بازی است و جدی نیست و میتوانی آن را به شوخی بگیری. تا از جلو کامپیوتر بلند میشوی بازی تمام میشود و بعد میتوانی جدی باشی.
همه با هم برابریم و کنترلی وجود ندارد. در دنیای اینترنت سلسله مراتب و موقعیت اجتماعی و غیره معنی ندارد. در انیجا آنارشیسم، نه به معنای هرج و مرج بلکه به معنای عدم وجود کنترل مرکزی، حکمفرماست که به تو آزادی رفتار بیشتری میدهد.
البته این طرز رفتارها عمومیت کامل ندارد و شدت و ضعفش به شخصیت فرد هم مربوط میشود.
cyberspace
میگویند که آن بار « غیر حقیقی » بودن را ندارد اما در بین ساکنان انگلیسی زبانش همان تغییر رفتار به چشم میخورد. پس شاید به واژهی مجازی مربوط نباشد. به نظر من این موضوع بیشتر به احساس تسخیر ناپذیر بودنی که به انسانها با نشستن پشت صفحهی کامپیوتر دست میدهد ربط داشته باشد. احساسی که ناشی از ناشناس بودن و عدم تماس نزدیک فیزیکی است. انسانها رُکتر و بیپرواتر میشوند و چیزهایی میگویند که در روابط اجتماعی معمول به زبان نمیآورند.
بعد از یک جستجوی مختصر در اینترنت مقالهای پیدا کردم که تا حدی نظرم را تایید کرد. البته به احساس غیرحقیقی بودن ارتباط اشاره میکند اما نه به علت واژهای که برایش به کار میبریم بلکه به علت شکل ارتباط.
مقالهی مفصلی است و به عوامل زیادی اشاره میکند، که من اینجا مختصر چند تایی را ذکر میکنم بقیه اش را خودتان انجا بخوانید:
ناشناس بودن. دنیای مجازی این فرصت را به تو میدهد که برای خود شخصیتی دیگر بسازی. حتی اگر از اسم اصلی خود استفاده کنی. به خوانندهای که فرسنگها با تو فاصله دارد و شاید در تمام عمرش ترا نخواهد دید، هر جور که دوست داشته باشی میتوانی خود را عرضه کنی. در چنین شرایطی رفتار تو عواقبی را که در زندگی روزمره انتظار داری به بار نمیآورد.
نامریی بودن و دور از چشم بودن. در دنیای مجازی مانند آدم نامرئی میتوانی به هر کجا سر بکشی بدون اینکه کسی تو را ببیند. و وقتی هم که خود را نشان میدهی لازم نیست نگران وضع ظاهر و طرز حرف زدن و غیره باشی. واکنش طرف مقابل را هم نمیبینی که مثلا با واکنش منفی اخم و بیتوجهی و غیره، تو را از گفتن حرفت بازدارد،.
همزمان نبودن ارتباط. حرف خود را بدون اینکه کسی وسط حرفت بپرد میزنی. واکنش آنی طرف مقابل در آنچه تو میخواهی بگویی تاثیری نمیگذارد، حتی اگر گفتارت ناخوشایند باشد میتوانی آنرا در معرض دید همه بگذاری و بروی، عملت میتواند حالت « جنگ و گریز » داشته باشد.
صدای درون! عدم تماس نزدیک و فیزیکی با طرف مقابل ممکن است این احساس را به تو بدهد که محاوره در ذهنت انجام میگیرد. در گفتگوی درونی خود را آزادتر حس میکنی تا آنچه در دل داری به زبان بیاوری.
همهاش بازی است! بوجود آوردن شخصیت مجازی این احساس را به تو میدهد که تمام اینها فقط یک بازی است و جدی نیست و میتوانی آن را به شوخی بگیری. تا از جلو کامپیوتر بلند میشوی بازی تمام میشود و بعد میتوانی جدی باشی.
همه با هم برابریم و کنترلی وجود ندارد. در دنیای اینترنت سلسله مراتب و موقعیت اجتماعی و غیره معنی ندارد. در انیجا آنارشیسم، نه به معنای هرج و مرج بلکه به معنای عدم وجود کنترل مرکزی، حکمفرماست که به تو آزادی رفتار بیشتری میدهد.
البته این طرز رفتارها عمومیت کامل ندارد و شدت و ضعفش به شخصیت فرد هم مربوط میشود.
پ.ن. در ضمن این مطلب در باره ی اخلاق وب نگاری از وبلاگ پیام ایرانیان هم خواندنی است که البته قرار است ادامه پیدا کند..
