وبلاگ مهرداد

Mehrdad's Blog

Sunday, April 03, 2005

 

بینایان کور

چند روز پیش در باره‌ی رمان نابینایی اثر ساراماگو نوشتم. چند وقت پیش، با چند تا از دوستانم که این کتاب را خوانده بودند صحبتی کردیم و مثالی که یکی از دوستان زد خیلی جالب و بجا بود. او شرایط جامعه‌ی نابینایان کتاب ساراماگو را به دوران بعد از انقلاب در ایران تشبیه کرد. آدمهایی که هیچ دلیلی بر نابینایی‌شان نبود، یکباره نسبت به آمدن ارتجاع مذهبی و اتفاقاتی که می‌افتاد نابینا شدند. مانند کورهای داستان ساراماگو که می‌توانند ببینند ولی نمی‌بینند. در آن زمان اعدامهای سریع و وحشیانه را می‌دیدند ولی نمی‌دیدند. محدود شدن بیش از پیش آزادیهای فردی و اجتماعی را می‌دیدند ولی برق شعارهای به اصطلاح ضد امپریالیستی کورشان کرده بود. معدود بینایانی هم که وجود داشتند، مثل همسر دکتر چشم در کتاب، مجبور بودند خود را به کوری بزنند تا مبادا مورد تهاجم جامعه‌ی کوردل قرار بگیرند. کسانی که از همان روزهای اول از سرکوبها، کشتارها، اعدامها، از بوجود آمدن مراکز متعدد قدرت، از بی‌قانونی و فراقانونی‌ها می‌نالیدند، انگ ضدانقلاب بودن، لیبرال بودن (که آنموقع مثل فحش بود!)، و سازشکار بودن می‌خوردند.

آدمها مثل کورهای داستان ساراماگو بودند، کورهایی که چشمشان سالم بود اما فقط پرده‌ی سفیدی می‌دیدند، مثل اینکه نورافکنی خیره کننده در برابرشان روشن شده بود. تب و شور انقلاب هم مثل همان نورافکن کور کننده بینایی را مختل کرده بود.

تمام شواهد نشان می‌دهد که موج دیگری در راه است. آیا به آن آگاهی رسیده‌ایم که از میان برق کورکننده‌ای که در راه است راه درست را بیابیم و این بار به ذلت دیگری دچار نشویم؟

کتاب نابینایی به فارسی هم ترجمه شده، اگر نخوانده‌ایدش، حتما آنرا بخوانید.