وبلاگ مهرداد

Mehrdad's Blog

Sunday, March 27, 2005

 

آرش سیگارچی موقتا آزاد شد

خبر خوب آزاد شدن آرش سیگارچی هم رسید، البته آزادی موقت و با سپردن صد میلیون تومان وثیقه. مصاحبه‌ی اخیرش را می‌توانید اینجا بخوانید. یکی دو نکته‌ در این مصاحبه مخصوصا جالب بود. یکی در باره‌ی سهل‌انگاری رادیو فردا که چطور باعث به خطر افتادن او شده بود و بعد شانه از زیر مسئولیت خالی کردن مسئولین رادیو در قبال این سهل‌انگاری. البته ممکن است سهل‌انگاری هم نبوده و شاید هم سوءنیتی در کار بوده که از رادیویی که از جانب دولت آمریکا هدایت می‌شود بعید نیست. بد نیست این مطلب را هم از وبلاگ فرنگوپولیس بخوانید که چند وقت پیش در این باره نوشته بود.

نکته‌ی دیگر که البته چیز جدیدی نیست وارونه بودن همه چیز در این دادگاه‌‌های حکومت اسلامی است. به جای اینکه فرض بر بی‌گناهی متهم باشد تا گناهش ثابت شود، به متهم می‌گویند تو گناهکاری و حالا بیا بی‌گناهی خود را ثابت کن. یا همه جای دنیا اولین کاری که متهم باید بکند گرفتن وکیل است، ولی به متهم در دادگاه‌های حکومت اسلامی می‌گویند اگر وکیل بگیری کارت بیشتر بیخ پیدا می‌کند. به این می‌گویند عدالت کامل!

Wednesday, March 23, 2005

 

نابینایی

من کمتر کتابهای رمان می‌خوانم، چون راستش رمان خواندن بلد نیستم. هنگام خواندن کتابهای داستانی بیشتر به دنبال آن هستم که ببینم بعد چه می‌شود و سیر وقایع و اتفاقات به کجا ختم می‌شود. در حالیکه باید به شخصیتها، برخورد آدمها با هم، و جزییاتی که در هر صحنه نویسنده با مهارت پرورانده نیز توجه کرد. در حقیقت زیبایی کتاب رمان در همین جزییات است که من معمولا به سرعت از آن عبور می‌کنم. برای همین وقتی دوستم پیشنهاد کرد کتاب « نابینایی » نوشته‌ی خوزه ساراماگو نویسنده‌ی پرتغالی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سال 1998، را بخوانم، با کمی بی‌میلی آنرا بدست گرفتم. اما از همان صفحات اول جذب کتاب شدم.

نویسنده سبک یگانه‌ای در این کتاب دارد که جای دیگری ندیده‌ام. جملات همه به هم وصل هستند، صحبتهای شخصیتهای داستان، افکارشان، و اتفاقاتی که برایشان پیش می‌آید، همه به صورت روایتی ممتد از جلو چشم خواننده عبور می‌کند، و قدرت کلام نویسنده در عین ساده بودن آنقدر قویست که خواننده بی‌اختیار خودش را جزیی از آن روایت ممتد می‌بیند. گویی که درست وسط تمام این شخصیتها انداخته شده، به تمام صحبتهایشان گوش می‌دهد، از آنچه در درونشان می‌گذرد باخبر می‌شود، و با آنها وقایع را تجربه می‌کند.

داستان کتاب هم کاملاً عجیب و غافلگیر کننده است. ناگهان در کشوری نابینایی کامل و ناگهانی که مسری است با سرعت شیوع می‌یابد. این مصیبت ناگهانی چنان شوکی به این جامعه می‌دهد که تمام آنچه افراد جامعه به آن پایبند بوده‌اند یکباره زیر و رو می‌شود، نظم و ترتیب از بین می‌رود، و جامعه به سوی از هم گسیختگی کامل می‌رود.

میل زنده ماندن و حس غریزی بقا در انسانها سیاهترین گوشه‌های شخصیت آنها را عریان می‌کند. اما در عین حال بارقه‌های انسانیت، آنچه ما را از حیوانات مجزا می‌کند، هنوز وجود دارد و خود را از میان منجلاب پستی و سیاهی نشان می‌دهد.

کتاب به انگلیسی و آلمانی و شاید زبانهای دیگر ترجمه شده، ولی فکر نکنم به فارسی ترجمه شده باشد. شاید یک مترجم توانای فارسی هم پیدا شود و این کتاب را به فارسی برگرداند. به هر حال کتاب خوبی است و خواندن آن را به هر زبانی که شد توصیه می‌کنم.

متن کوتاهی از ترجمه‌ی انگلیسی این کتاب را می‌توانید اینجا بخوانید.

پ.ن. تصحیح: امیرمهدی عزیز لطف کرده و در باره ی ترجمه ی فارسی نوشته:" از این کتاب دست کم سه ترجمه وجود دارد که پرفروش ترینش به چاپ دهم یازدهم رسیده. "ه

نشان می دهد که چقدر از معرکه بدورم. در ضمن کتاب بعدی که شروع کردم کتاب هم نام نوشته ی جومپا لاهیری است که این یکی را می دانم به فارسی ترجمه شده و مترجمش هم مترجم توانایست.

Friday, March 18, 2005

 

نوروز

بلبل خبر ز آمدن بهار می دهد
بهار زندگی به سبزه و گلزار می دهد

گل زینت سر و رخسار یار شدست
یار مهر خود به دل دلدار می دهد

دل ز عشق یار با تپش بی قرار خود
سرخی به آن چهره ی بیمار می دهد

آری بخوان بلبل خوشخوان که نغمه ات
مژده ی نوروز و ختم شب تار می دهد


م.م

Wednesday, March 16, 2005

 

ارتداد

محمد سیف‌زاده وکیل مدافع مجتبی سمیعی‌نژاد، یکی از وبلاگ‌نویسهای بازداشتی، در مصاحبه‌ای گفته که یکی از اتهامات موکلش ارتداد است. این اتهام آدم را به یاد دادگاه‌های تفتیش عقاید قرون وسطای اروپا می‌اندازد که حکم قتل و سوزاندن هزاران نفر را به جرم مرتد بودن صادر کردند و جایی درقرن بیست‌ویکم نباید داشته باشد.

برای ارتداد حتی در قوانین عجیب و غریب خود حکومت اسلامی هم مجازاتی در نظر گرفته نشده است. ولی دست قضات شرع در جرم‌سازی و مجازات‌تراشی کاملا باز است. چون در قانون اساسی (اصل 167) آمده که اگر قاضی در قوانین رسمی جرم و مجازاتی برای اتهام پیدا نکرد موظف است به منابع فقهی و اسلامی رجوع کند.

قران در آیه‌ای می‌گوید در قبول دین هیچ اجباری وجود ندارد، "لا اکراه فی الدین"، اما مجتهدین در رساله‌های قطور خود که برای کوچکترین رفتار و آداب مردم، لابد از سر بیکاری، حکم و فتوا صادر می‌کنند، به آیه‌ی قران و این حرفها کار ندارند و مجازات شرعی ارتداد را برای مرد اعدام و برای زن حبس ابد با اعمال شاقه اعلام کرده‌اند(یک نابرابری دیگر بین زن و مرد!).

حتی راه توبه را نیز برای بیشتر محکومین به ارتداد بسته‌اند. چون بر طبق یکی دیگر از این فتواهای عجیب، اگر شخصی مسلمان‌زاده باشد یا در خانواده‌ی مسلمان بزرگ شده باشد، مرتد فطری است و توبه‌اش قبول نیست. اما اگر از خانواده‌‌ی نامسلمان باشد می‌تواند تقاضای توبه کند. نمی‌دانم با کدام منطق بشری می‌توان این را توجیح کرد.

در جریان جنایتهای سالهای شصت و قتل‌عام زندانیان سیاسی، یکی از سوالاتی که بازجوها در میان سوالهای دیگر از زندانی می‌پرسیدند، در مورد مذهبی بودن و نماز خواندن پدر و مادر زندانی بود، تا به زندانی بی‌خبر از مسائل فقهی برچسب مرتد فطری بزنند و اعدامش را قطعی کنند.

نمی‌دانم امضا کردن طوماراینترنتی برای اعتراض به این اتهام می‌تواند تاثیری داشته باشد یا نه، اما به هر حال هرچه افکار عمومی نسبت به وضعیت این وبلاگ‌نویس‌ها آگاهتر باشند و اعتراضها شدیدتر، شاید حکومت اسلامی مجبور شود حداقل از دادن حکم سنگین اجتناب کند.

پ.ن. طبق خبر رادیو فردا مثل اینکه اتهام ارتداد را پس گرفته اند

Tuesday, March 15, 2005

 

جوش نزن عمرت کم می‌شه


بالاخره از نظر علمی هم ثابت شد که فشار روحی (استرس) عمر آدمی را کم می‌کند. قسمتی از یکی از ژن‌های انسان بعد از هر تقسیم سلولی به‌طور طبیعی کوتاه می‌شود و به آخرهایش که رسید باید خداحافظی‌ها را کرد، وصیت‌نامه‌ را نوشت و منتظر نفس آخر شد. اخیرا تحقیقات علمی نشان داده که تیغ فشار روحی چون ساطور حضرت عزاییل بر پیکره‌ی این ژن بدبخت فرود می‌آید و کوتاه‌شدنش را تسریع می‌کند و رسیدن روز اجل را نزدیک‌تر.

چند وقت پیش سر کارم سمیناری گذاشته بودند برای اینکه چطور فشارهای روحی را کم کنیم. مثل اینکه روءسا دستگیرشان شده بود که رُست این کارکنان نگون‌بخت را چنان کشیده‌اند که نای کار کردن برایشان نمانده است، از کارشان که نمی‌شود کم کرد لااقل یاد بگیرند چگونه فشار را بهتر تحمل کنند. من هم برای نجات ژن بیچاره‌ی خود با اشتیاق به این سمینار یک‌ساعته رفتم تا شاید چند صباحی از عمر از دست رفته را باز یابم.

البته معلوم شد این سمینار یک‌ساعته فقط دست‌گرمی است و دوره‌ی اصلی آموزش مستلزم طی مدارج طولانی‌تر و مفصل‌تری است و طبعا نرخش هم بالاتر. کارفرما هم به ترتیب دادن همان یک ساعت دست‌گرمی بسنده کرده بود و اگر کسی می‌خواست به کلاس بالاتر برود باید از جیب خود مایه می‌گذاشت.

با وجود بدبینی اولیه‌ی من نسبت به مفید بودن این جلسه، چند نکته از توی این برنامه‌ی کوتاه دستگیرم شد که شاید نهایتا نه چند سال، حداقل چند ماهی به عمرم اضافه کند.

اول اینکه یک فرمول ریاضی صورت مسئله را خیلی ساده می‌کند.

Stress=Work-Energy

البته به‌نظرم باید نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها را هم به آن اضافه کرد ولی به‌هرحال فرمول ساده‌ایست که نشان می‌دهد که برای کم کردن فشار روحی باید یا کمتر کار کرد یا انرژی را زیادتر.

کار کمتر که مال تنبل‌هاست و اززیر کار درروها و در دنیای پرجنب‌وجوش (سیستم برده‌داری؟) کنونی جایی ندارد، پس باید انرژی را افزود. راه‌های آشکار افزودن انرژی البته خوردن غذای خوب، خواب به‌اندازه و ورزش مناسب است، اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، مراقبه (مدیتیشن، نمی‌دانم کلمه‌ی مناسب‌تر فارسی برایش چیست؟ خودآرامی؟) و تنفس عمیق است. یک بیست دقیقه‌ای از جلسه را با هدایت سخنران صرف این کار کردیم و همه به یک حالت خلسه و آرامش فرورفتند (البته دوسه‌تایی از شاگرد تنبل‌های کلاس هم به خروپف افتادند!).

تا قبل از این فکر می‌کردم برای بازده بیشتر و انجام سریع هر کاری مقداری فشار لازم است (این هم احتمالا از فرهنگ استبداد زدگی ماست)، مثلا تا وقتی که کاری ضرب‌العجلی نداشته باشد از امروز به فردا می‌افتد و انجام نمی‌شود، و تصور می‌کردم این حالت خلسه و آرامش نه‌تنها انرژی را زیاد نمی‌کند، بلکه آدم را دچار رخوت و سستی می‌کند. اما بعد از این جلسه‌ی مراقبه (مدیتیشن) واقعا احساس کردم که فکرم متمرکزتر شده و بازده کارم بیشتر، و افکار پراکنده و دل‌مشغولی‌های بیهوده کمتر. حالا نمی‌دانم واقعا در افزایش طول عمر چقدر موثر باشد اما همان آرامش و تمرکزی که به من داد خوب بود. از این به بعد سعی می‌کنم حداقل یکبار در روز هم که شده این کار را انجام دهم، چون حتی اگر دیدار مرا با عزراییل عقب نندازد، حداقل کارهای روزمره بهتر و سریعتر انجام می‌شود.

خوب، شما چطور؟ آیا هیچ تجربه‌ای با مدیتیشن داشته‌اید؟

Friday, March 11, 2005

 

فرقه‌پرستی و ایدئولوژی‌ستیزی

به قول یکی از دوستان فقط خیار و سیب‌زمینی ایدئولوژی ندارند و هرکسی چه بخواهد و چه نخواهد دارای یک جهان‌بینی است، و اتفاقات و حوادث و فعل و انفعالات جامعه را از صافی یک سری عقاید و باورها رد می‌کند تا به نتیجه‌گیری برسد. مشکل آنجا پدید می‌آید که این باور ما تبدیل به حقایق مطلق می‌شوند، به آیات صادرشده‌ای که در مغز انسان حک شده‌اند و غیر قابل تغییر هستند. عقیده به ایمان تبدیل می‌شود، ایدئولوگ‌ها و صاحب‌نظران به مقدسین، و محفل روشنفکران و تجمع آزادی‌خواهان به فرقه‌های شخصیت‌پرور و قهرمان‌پرور. خط‌‌کش‌ها به کار می‌افتند و افراد جامعه به خودی و غیر‌خودی (و احیانا نخودی!) تقسیم می‌شوند.

این مشکل باعث شده از آن طزف هم عده‌ای ایدئولوژی ستیزی را نهایت آزادی فکری بدانند، و تا در صحبتی یا فعالیتی اجتماعی بویی از جهان‌بینی خاصی به مشامشان بخورد، زود سپر دفاعی بالا می‌رود و بلافاصله برچسب مذهبی یا رفرمیست یا کمونیست یا دگماتیسم یا فلانیسم به طرف مقابل می‌زنند و حاضر به هیچ گفتگو یا رابطه‌ای با او نمی‌شوند. برای این افراد هم، ایدئولوژی‌ستیزی تبدیل به آن حقیقت مطلق شده است. در واقع همان مشکل فکری، که از آن گریز دارند، جور دیگری گریبان‌گیرشان شده است. اما اگر سه اصل ساده را قبول کنیم و به آن عمل کنیم، خطر مطلق شدن عقیده بوجود نمی‌آید:

شهامت فکری: شهامت تردید در اعتقادات خود را داشته باشیم.
صداقت فکری: صادقانه شواهد محکم در نقص تئوری‌های قدیمی بپذیریم.
پرهیز عاقلانه: از تغییر بی‌اساس و بی‌دلیل در عقیده‌ی خود بپرهیزیم.

خلاصه اینکه داشتن جهان‌بینی و اعتقاد در کسی که این سه اصل را پذیرفته و به آن عمل می‌کند نشانه‌ی انسجام فکری و تعمق اندیشه است و با فرقه‌گرایی و دگماتیسم تفاوت زیادی دارد.

Sunday, March 06, 2005

 

فارگلیسی


زبان فارگلیسی، که تقریبا زبان رسمی بسیاری از ساکنان فارسی زبان قاره‌ی آمریکاست، موضوع بحث، و شاید تمسخر، کسانی است که از ایران یا از جاهای دیگر به اینجا سفر می‌کنند. تقریبا همه‌شان هم سخنرانی غرایی در باب لزوم پاسداری از زبان مادری و تدریس زبان فارسی به کودکان ایرانی در خارج تحویل‌مان می‌دهند.


اما مساله‌ی فارگلیسی حرف زدن شاید تا حد زیادی به رابطه‌ی بین تفکر و زبان مربوط شود. ما وقتی راجع به موضوعی فکر می‌کنیم، تمام مفاهیم را به کلمات تبدیل نمی‌کنیم و خیلی از مفاهیم بصورت انتزاعی در ذهن می‌چرخد و فقط هنگام بیان مطلب است که سعی می‌کنیم آن را در قالب کلمات بیان کنیم. در حقیقت بیشتر اوقات، ذهن زبان تفکر را به زبان تکلم ترجمه می‌کند. مثلا ممکن است به مجرد دیدن چشمه‌ای مفاهیم تشنگی و آب به ذهن‌مان بیاید، اما تشنگی احساسی را در ذهن تداعی می‌کند و آب هم «چیزی را که این احساس تشنگی را رفع می‌کند» در ذهن تصویر می‌کند. بعد که می‌خواهیم آن را به دیگری بگوییم باید دنبال کلمه‌ی مناسب برای «آب» و «تشنگی» بگردیم. برای بعضی‌ها زبان تفکر به زبان تکلم نزدیکتر است و کار ترجمه آسا‌تر. اما برای عده‌ای، بر اساس اینکه کلمات زبانهای مختلف چگونه در ذهن طبقه‌بندی شده‌اند و در مورد آن مفهموم از کدام زبان بیشتر استفاده کرده اند، ممکن است جمله‌ای که می‌گویند فارگلیسی از آب درآید. خلاصه اینکه فارگلیسی زبانها تقصیر ندارند و مشکل بیشتر به سیم‌کشی مغز مربوط می‌شود که دست خود آدم نیست.

به هر حال، قاطی کردن کلمات فارسی و انگلیسی کار درستی نیست، اما شاید بدتر از آن استفاده نادرست از کلمات فارسی است که به علت ترجمه‌های تحت‌الفظی از عبارتهای انگلیسی و فرانسوی و غیره وارد زبان فارسی شده است، و اکثر کسانی که این سخنرانیها را در باره‌ی پاسداری از زبان مادری به خورد ما می‌دهند، از آن عبارتهای غلط استفاده می‌کنند. بالاخره تکلیف کلمه‌ی انگلیسی مشخص است و معلوم است که فارسی نیست، اما کلمه‌ یا عبارتی، که با لباس مبدل وارد زبان می‌شود، و معنی کلمه‌ای را که قرنها معنی و کاربرد مشخصی داشته‌ عوض می‌کند، مثل دشمنی است که با لباس دوست ظاهر می‌شود و از پشت خنجر می‌زند.

مثلا عبارت «در رابطه با» یا «در ارتباط با» که مخصوصا در صحبتهای به اصطلاح روشنفکری تکیه‌کلام خیلی‌هاست که اصلا بی‌معنی و غلط است. یا عبارت «بی‌تفاوت» که اصلا ربطی به کلمه‌ی «تفاوت» در فارسی ندارد. یا «روی فلانی حساب کردن» که تصویر یک نفر را که روی کول دیگری سوار شده و یک ماشین حساب روی کله‌ی طرف گذاشته و مشغول حساب کردن است در ذهن تداعی می‌کند. البته مقصر اصلی مترجمان تنبلی هستند که این عبارتها را این جوری ترجمه کرده‌اند، نه کسانی که آنها را مرتب از رادیو و تلویزیون می‌شنوند و در روزنامه‌ها می‌خوانند و بعد از آنها استفاده می‌کنند.

آیا در «رابطه با» این موضوع «بی‌تفاوت» هستید یا می‌توانم «روی نظرتان حساب کنم»؟