Saturday, April 16, 2005
پدر سختگیر یا والدین دلسوز
بعد از انتخابات اخیر آمریکا بحث و گفتگوهای زیادی در بارهی منشا شکاف عمیقی که در جامعهی آمریکا وجود دارد صورت گرفت، آن شکاف اساسی بین طرز فکر محافظهکارها و لیبرالها.
از میان تمام تئوریها و نظراتی که سعی در توجیه این اختلاف و شکاف عمیق میکرد، نظراتی را که پروفسور جورج لَکاف استاد دانشگاه برکلی در علوم ادراک و زبانشناسی در کتابی به نام « سیاست اخلاقی: محافظهکارها و لیبرالها چگونه فکر میکنند » مطرح کرده به نظرم از تمام توجیهات موجود جالبتر بود. نظریهای که شاید تا حدی بتوان آن را به طرز فکر و فرهنگ خودمان نیز تعمیم داد. نتیجهگیریی هم که از آن میتوان کرد به نظر من ما را به یک پارادوکس میرساند که جالب است. اگر حوصله کردید و تا آخر مطلب را خواندید، منظورم را متوجه خواهید شد.
جرج لَکاف ریشهی این اختلاف عمیق در طرز فکر سیاسی را به تفاوت دو بینش خاص در مورد ساختار خانواده، و اعتقاد و ارزشهایی که در آن خانواده ارجحیت دارند، ربط میدهد.
به عقیدهی او مدل خانوادهای که محافظهکارها به آن معتقدند مدل «پدر سختگیر» است. در این مدل پدر به عنوان رئیس خانواده مرکز فرماندهی خانواده است. در دنیایی که خطر در همه جا در کمین است او وظیفهی محافظت از خانواده را به عهده دارد، و در ضمن تعیین کننده و آمر اصول اخلاقی است که اعضای خانواده بیچون و چرا از آن پیروی میکنند. اطاعت و احترام در صدر اصول اخلاقی است. محبت و دلسوزی جزیی از زندگی خانوادگی است اما هیچگاه نباید اقتدار والدین را تضعیف کند. آمریت پدر خود نشانهی محبت اوست. نقش مادر در خانواده بزرگ کردن بچهها، مدیریت در امور خانه، و اعمال قوانین اخلاقی در محیط خانواده است. موفقیت کودک در این طرز فکر، به قابلیتهای فردی و میزان تلاش و انضباط او مربوط میشود. پدر سختگیر باید فرزندانش را تحت انضباط محکم و کامل همراه با تنبیهات لازم قرار دهد تا خودساخته و مستقل بار بیایند و در بزرگسالی بتوانند به خود متکی باشند و سربار کسی نشوند (البته عنوان پدر سختگیر به این معنی نیست که مادر سختگیر وجود ندارد بلکه تنها عنوانی است که بهتر نمایانندهی آن مدل است).
مدل خانوادهای که لیبرالها به آن معتقدند بر پایهی محبت، حمایت، و درک متقابل استوار است. استقلال و مسئولیتشناسی در فرزندان در نتیجهی محبت، توجه کامل، احترام به شخصیت کودک، و پروراندن حس احترام متقابل، دلسوزی و توجه کودک به اطرافیانش بوجود میآید. اطاعت کودک نتیجهی احترام و علاقه به والدین است و نه ترس از تنبیه. پدر و مادر هر دو بهطور مشترک در امور خانواده تقش دارند. مسئولیت نهایی و حرف آخر با والدین است اما آنها به آمریت خود از طریق ارتباط عمیق و آزاد با کودک و توضیح اصول اخلاقی، که کودکان باید به آن پایبند باشند، مشروعیت میبخشند. با زیر سئوال بردن این اصول از جانب کودکان نه تنها مدارا میشود، بلکه برای درک بهتر کودک از این مسائل، مهم نیز هست.موفقیت کودک در مقایسه با کودکان دیگر سنجیده نمیشود بلکه معیار موفقیت تبلور کامل استعدادهای شخصی اوست که در محیطی رشد خواهد کرد که حمایت، محبت، و تشویق مهم است و ایجاد چنین محیطی هدف و وظیفهی والدین است.
ارزشها و اصول اخلاقی که در این دو سیستم فکری اولویت دارند با هم تفاوتهای اساسی دارند. از نظر طرفداران مدل پدر سختگیر زندگی مبارزه برای زنده ماندن است و دنیا محل رقابت. در این مبارزه و رقابت است که افراد عرضه و لیاقت خود را که از خویشتنداری و انضباط، استحکام باورهای اخلاقی، فرمانبرداری از رهنمودهای پدر، و تلاش خستگیناپذیر سرچشمه گرفته، نشان میدهند. اگر رقابت «آزاد» و قوانین آن «عادلانه» باشد، باعرضهترینها، لایقترینها، و نخبهترینها پیروز میشوند. شرایط رقابت حتی در مواقعی که فراوانی وجود دارد باز هم لازم است تا افراد شخصیت خود را بسازند وگرنه آدمهای تنبل و بیکارهای از آب رد خواهند آمد.
از نظر طرفداران مدل دیگر خانواده جهان نه محل رقابت بلکه محل شناخت، دلسوزی، و نگهداری از خویش، محیط، و دیگران است. جاییست که قابلیتهای فردی در محیط حمایت و احترام متقابل متبلور میشوند. عرضه و لیاقت افراد بر اساس گنجایش آنها برای ایجاد روابط اجتماعی، کمک به خود و دیگران، و داشتن روح همکاری و تعاون اندازهگیری میشود.
پروفسور لکاف رابطهی بین مدل ساختار خانواده را با بینش سیاسی اینطور برقرار میکند که در نظر افراد جامعه مانند یک خانوادهی بزرگ است که فرد ارزشها و معیارها و اصولی را که در ذهن خود بر اساس اعتقاد به یکی از آن دو مدل خانواده پرورانده به جامعه تعمیم میدهد و با توسل به آن اصول در مورد سیاستها، اتفاقات، و مسیر تحولات جامعه موضعگیری و عمل میکند.
تفاوت پایهای این دو طرز فکر منجر به اختلاف فاحش بین سیاستها و عملکرد آنها میشود. برای مثال میتوان به برخورد این دو گروه به مقولهی وجود طبقات در جامعه اشاره کرد که چگونه ارزشهای برخاسته از مدل خانواده خود را نشان میدهد.
محافظهکارها وجود طبقات اجتماعی را طبیعی میشمارند و نتیجهی مستقیم رقابت آزاد میدانند. در جامعهای که رقابت آزاد وجود دارد افرادی که دارای استعدادهای خداداد و بیشتری هستند و در ضمن با انضباط و کوشش دائم در راه هدف خود تلاش میکنند از پلههای نردبان ترقی در جامعه بالا میروند و میتوانند خود را از پایینترین پله به بالاترین پلهی آن جامعه برسانند. همانطور که در چشم پدر سختگیر موفقیت فرزند ناشی از اطاعت از اصول اخلاقی و انضباط و تلاش است، در جامعه نیزهمین حکم برقرار است. آن کسی که به مقررات بازی احترام میگذارد و به ارزشها پایبند است پاداش میگیرد و آنکه سرپیچی میکند، تنبیه میشود و سقوط میکند.
اما لیبرالها تقسیم حامعه را به اقلیتی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکثریتی که در پایینترین طبقهی جامعه در فقر بسر میبرند و آن قشر میانی که آن وسطها دست و پا میزنند، عادلانه نمیبینند. در نظر آنها تولید ثروت آن اقلیت مستلزم استثمار نیروی کار ارزان طبقات پایین جامعه و سهم بیشتری بردن از منابع طبیعی است، منابعی که متعلق به همه است و برای تولید کالاها استفاده شده است. چون اولویت اخلاقی برای آنها تبلور کامل استعدادها در محیط همکاری و تعاون است، وجود این طبقهبندی نابرابر در جامعه را مغایر و سد راه بوجود آمدن آن محیط ایدهآل تلقی میکنند. فقیر بودن نشانهی بیعرضهگی و بیلیاقتی نیست، بلکه زاییدهی محیطی است که امکان رشد افراد را به نفع اقلیتی کوچک از بین برده است.
البته این دو مدل دو قطب اصلی هستند و میزان گرایش افراد به این دو قطب متفاوت است و حتی یک نفر ممکن است بین این دو قطب نوسان کند و طرز فکرو موضعگیریش در مورد مسائل مختلف با هم متناقص باشد.
اگر این نظریه در بارهی رابطهی بین بینش سیاسی افراد و بنیاد اخلاقی که به آن پایبند هستند درست باشد، این نتیجهگیری را میتوان کرد که راه رسیدن به تغییر پایدار اجتماعی تغییر فرهنگی در افراد جامعه است. در واقع فرهنگ و باورهای مردم زیربنای ساختار اجتماعی جامعه است و تغییر آن به تغییر اساسی و ماندگار میانجامد. شاید برای همین است که مراکز قدرت سرمایهداری در کشورهای غربی توجه زیادی به این مسئله دارند و تنها راه ادامهی سلطهی خود را کنترل مستقیم یا غیرمستقیم بر رسانههای عمومی میدانند و پولهای هنگفتی برای به راه انداختن مراکز پژوهشی و به کار گرفتن متفکرانی که ستایشگر و گسترشدهندهی طرز فکر محافظهکارانه و ارزشهای آن هستند، خرج میکنند.
اما اگر از طرفی این استدلال را بپذیریم که فرهنگ شالودهی ساختار اجتماعی است، به همان مدلی میرسیم که طرفداران «پدر سختگیر» از آن دفاع میکنند! مدلی که عوامل خارجی را کماهمیت میداند و پیشرفت یا سقوط کودک را نتیجهی اعتقاد راسخ به ارزشها و قابلیتهای ذاتیاش میشمارد تا عوامل محیطی. اگر مردم جامعه را به آن کودک تشبیه کنیم و فرهنگ را به ارزشهای اعتقادی او، به همان نتیجهگیری محافظهکاران میرسیم که پیشرفت جامعه بستگی به ارزشهای اعتقادی دارد تا تغییر محیط اجتماعی مثل روابط اقتصادی، اشکال مالکیت، میزان پیشرفت تکنولوژی و غیره. یعنی قبول نتیجهگیریی که فرهنگ را زیربنا میداند ما را به جبههی محافظهکاران میاندازد یعنی به جبههای که قصد تغییرش را داریم!
از طرفی اگر فرهنگ را پدیدهای روبنایی تلقی کنیم و بدون تغییر شرایط دیگر اجتماعی تحول عمیق فرهنگی را ممکن ندانیم، پس اختلافات فرهنگی و عقیدتی فاحش بین افرادیکه همطبقه هستند و در شرائط محیطی مشابهی زندگی میکنند را چگونه توجیه میکنیم.
پس بالاخره کدام درست است؟ آیا تغییرات فرهنگی به تغییرات پایدار در جامعه میانجامد یا اینکه خود پیامد تغییرات دیگر در محیط است؟ بالاخره تخم مرغ اول بوده یا مرغ؟!
از میان تمام تئوریها و نظراتی که سعی در توجیه این اختلاف و شکاف عمیق میکرد، نظراتی را که پروفسور جورج لَکاف استاد دانشگاه برکلی در علوم ادراک و زبانشناسی در کتابی به نام « سیاست اخلاقی: محافظهکارها و لیبرالها چگونه فکر میکنند » مطرح کرده به نظرم از تمام توجیهات موجود جالبتر بود. نظریهای که شاید تا حدی بتوان آن را به طرز فکر و فرهنگ خودمان نیز تعمیم داد. نتیجهگیریی هم که از آن میتوان کرد به نظر من ما را به یک پارادوکس میرساند که جالب است. اگر حوصله کردید و تا آخر مطلب را خواندید، منظورم را متوجه خواهید شد.
جرج لَکاف ریشهی این اختلاف عمیق در طرز فکر سیاسی را به تفاوت دو بینش خاص در مورد ساختار خانواده، و اعتقاد و ارزشهایی که در آن خانواده ارجحیت دارند، ربط میدهد.
به عقیدهی او مدل خانوادهای که محافظهکارها به آن معتقدند مدل «پدر سختگیر» است. در این مدل پدر به عنوان رئیس خانواده مرکز فرماندهی خانواده است. در دنیایی که خطر در همه جا در کمین است او وظیفهی محافظت از خانواده را به عهده دارد، و در ضمن تعیین کننده و آمر اصول اخلاقی است که اعضای خانواده بیچون و چرا از آن پیروی میکنند. اطاعت و احترام در صدر اصول اخلاقی است. محبت و دلسوزی جزیی از زندگی خانوادگی است اما هیچگاه نباید اقتدار والدین را تضعیف کند. آمریت پدر خود نشانهی محبت اوست. نقش مادر در خانواده بزرگ کردن بچهها، مدیریت در امور خانه، و اعمال قوانین اخلاقی در محیط خانواده است. موفقیت کودک در این طرز فکر، به قابلیتهای فردی و میزان تلاش و انضباط او مربوط میشود. پدر سختگیر باید فرزندانش را تحت انضباط محکم و کامل همراه با تنبیهات لازم قرار دهد تا خودساخته و مستقل بار بیایند و در بزرگسالی بتوانند به خود متکی باشند و سربار کسی نشوند (البته عنوان پدر سختگیر به این معنی نیست که مادر سختگیر وجود ندارد بلکه تنها عنوانی است که بهتر نمایانندهی آن مدل است).
مدل خانوادهای که لیبرالها به آن معتقدند بر پایهی محبت، حمایت، و درک متقابل استوار است. استقلال و مسئولیتشناسی در فرزندان در نتیجهی محبت، توجه کامل، احترام به شخصیت کودک، و پروراندن حس احترام متقابل، دلسوزی و توجه کودک به اطرافیانش بوجود میآید. اطاعت کودک نتیجهی احترام و علاقه به والدین است و نه ترس از تنبیه. پدر و مادر هر دو بهطور مشترک در امور خانواده تقش دارند. مسئولیت نهایی و حرف آخر با والدین است اما آنها به آمریت خود از طریق ارتباط عمیق و آزاد با کودک و توضیح اصول اخلاقی، که کودکان باید به آن پایبند باشند، مشروعیت میبخشند. با زیر سئوال بردن این اصول از جانب کودکان نه تنها مدارا میشود، بلکه برای درک بهتر کودک از این مسائل، مهم نیز هست.موفقیت کودک در مقایسه با کودکان دیگر سنجیده نمیشود بلکه معیار موفقیت تبلور کامل استعدادهای شخصی اوست که در محیطی رشد خواهد کرد که حمایت، محبت، و تشویق مهم است و ایجاد چنین محیطی هدف و وظیفهی والدین است.
ارزشها و اصول اخلاقی که در این دو سیستم فکری اولویت دارند با هم تفاوتهای اساسی دارند. از نظر طرفداران مدل پدر سختگیر زندگی مبارزه برای زنده ماندن است و دنیا محل رقابت. در این مبارزه و رقابت است که افراد عرضه و لیاقت خود را که از خویشتنداری و انضباط، استحکام باورهای اخلاقی، فرمانبرداری از رهنمودهای پدر، و تلاش خستگیناپذیر سرچشمه گرفته، نشان میدهند. اگر رقابت «آزاد» و قوانین آن «عادلانه» باشد، باعرضهترینها، لایقترینها، و نخبهترینها پیروز میشوند. شرایط رقابت حتی در مواقعی که فراوانی وجود دارد باز هم لازم است تا افراد شخصیت خود را بسازند وگرنه آدمهای تنبل و بیکارهای از آب رد خواهند آمد.
از نظر طرفداران مدل دیگر خانواده جهان نه محل رقابت بلکه محل شناخت، دلسوزی، و نگهداری از خویش، محیط، و دیگران است. جاییست که قابلیتهای فردی در محیط حمایت و احترام متقابل متبلور میشوند. عرضه و لیاقت افراد بر اساس گنجایش آنها برای ایجاد روابط اجتماعی، کمک به خود و دیگران، و داشتن روح همکاری و تعاون اندازهگیری میشود.
پروفسور لکاف رابطهی بین مدل ساختار خانواده را با بینش سیاسی اینطور برقرار میکند که در نظر افراد جامعه مانند یک خانوادهی بزرگ است که فرد ارزشها و معیارها و اصولی را که در ذهن خود بر اساس اعتقاد به یکی از آن دو مدل خانواده پرورانده به جامعه تعمیم میدهد و با توسل به آن اصول در مورد سیاستها، اتفاقات، و مسیر تحولات جامعه موضعگیری و عمل میکند.
تفاوت پایهای این دو طرز فکر منجر به اختلاف فاحش بین سیاستها و عملکرد آنها میشود. برای مثال میتوان به برخورد این دو گروه به مقولهی وجود طبقات در جامعه اشاره کرد که چگونه ارزشهای برخاسته از مدل خانواده خود را نشان میدهد.
محافظهکارها وجود طبقات اجتماعی را طبیعی میشمارند و نتیجهی مستقیم رقابت آزاد میدانند. در جامعهای که رقابت آزاد وجود دارد افرادی که دارای استعدادهای خداداد و بیشتری هستند و در ضمن با انضباط و کوشش دائم در راه هدف خود تلاش میکنند از پلههای نردبان ترقی در جامعه بالا میروند و میتوانند خود را از پایینترین پله به بالاترین پلهی آن جامعه برسانند. همانطور که در چشم پدر سختگیر موفقیت فرزند ناشی از اطاعت از اصول اخلاقی و انضباط و تلاش است، در جامعه نیزهمین حکم برقرار است. آن کسی که به مقررات بازی احترام میگذارد و به ارزشها پایبند است پاداش میگیرد و آنکه سرپیچی میکند، تنبیه میشود و سقوط میکند.
اما لیبرالها تقسیم حامعه را به اقلیتی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکثریتی که در پایینترین طبقهی جامعه در فقر بسر میبرند و آن قشر میانی که آن وسطها دست و پا میزنند، عادلانه نمیبینند. در نظر آنها تولید ثروت آن اقلیت مستلزم استثمار نیروی کار ارزان طبقات پایین جامعه و سهم بیشتری بردن از منابع طبیعی است، منابعی که متعلق به همه است و برای تولید کالاها استفاده شده است. چون اولویت اخلاقی برای آنها تبلور کامل استعدادها در محیط همکاری و تعاون است، وجود این طبقهبندی نابرابر در جامعه را مغایر و سد راه بوجود آمدن آن محیط ایدهآل تلقی میکنند. فقیر بودن نشانهی بیعرضهگی و بیلیاقتی نیست، بلکه زاییدهی محیطی است که امکان رشد افراد را به نفع اقلیتی کوچک از بین برده است.
البته این دو مدل دو قطب اصلی هستند و میزان گرایش افراد به این دو قطب متفاوت است و حتی یک نفر ممکن است بین این دو قطب نوسان کند و طرز فکرو موضعگیریش در مورد مسائل مختلف با هم متناقص باشد.
اگر این نظریه در بارهی رابطهی بین بینش سیاسی افراد و بنیاد اخلاقی که به آن پایبند هستند درست باشد، این نتیجهگیری را میتوان کرد که راه رسیدن به تغییر پایدار اجتماعی تغییر فرهنگی در افراد جامعه است. در واقع فرهنگ و باورهای مردم زیربنای ساختار اجتماعی جامعه است و تغییر آن به تغییر اساسی و ماندگار میانجامد. شاید برای همین است که مراکز قدرت سرمایهداری در کشورهای غربی توجه زیادی به این مسئله دارند و تنها راه ادامهی سلطهی خود را کنترل مستقیم یا غیرمستقیم بر رسانههای عمومی میدانند و پولهای هنگفتی برای به راه انداختن مراکز پژوهشی و به کار گرفتن متفکرانی که ستایشگر و گسترشدهندهی طرز فکر محافظهکارانه و ارزشهای آن هستند، خرج میکنند.
اما اگر از طرفی این استدلال را بپذیریم که فرهنگ شالودهی ساختار اجتماعی است، به همان مدلی میرسیم که طرفداران «پدر سختگیر» از آن دفاع میکنند! مدلی که عوامل خارجی را کماهمیت میداند و پیشرفت یا سقوط کودک را نتیجهی اعتقاد راسخ به ارزشها و قابلیتهای ذاتیاش میشمارد تا عوامل محیطی. اگر مردم جامعه را به آن کودک تشبیه کنیم و فرهنگ را به ارزشهای اعتقادی او، به همان نتیجهگیری محافظهکاران میرسیم که پیشرفت جامعه بستگی به ارزشهای اعتقادی دارد تا تغییر محیط اجتماعی مثل روابط اقتصادی، اشکال مالکیت، میزان پیشرفت تکنولوژی و غیره. یعنی قبول نتیجهگیریی که فرهنگ را زیربنا میداند ما را به جبههی محافظهکاران میاندازد یعنی به جبههای که قصد تغییرش را داریم!
از طرفی اگر فرهنگ را پدیدهای روبنایی تلقی کنیم و بدون تغییر شرایط دیگر اجتماعی تحول عمیق فرهنگی را ممکن ندانیم، پس اختلافات فرهنگی و عقیدتی فاحش بین افرادیکه همطبقه هستند و در شرائط محیطی مشابهی زندگی میکنند را چگونه توجیه میکنیم.
پس بالاخره کدام درست است؟ آیا تغییرات فرهنگی به تغییرات پایدار در جامعه میانجامد یا اینکه خود پیامد تغییرات دیگر در محیط است؟ بالاخره تخم مرغ اول بوده یا مرغ؟!
