Monday, May 16, 2005
سرنخ
به مغلطهای که زیاد برمیخوریم این است که درستی گفتار یا عملکرد اشخاص یا گروهها بر اساس عقاید دوستانشان یا خط مشی محفلها یا جریانهایی که به نحوی به آنها مربوط هستند (یا به نظر میآید مربوط باشند) تعیین میشود. برای اینکه این مغلطه بیشترین تاثیر را داشته باشد معمولا هر چه زودتر شخص را در یکی از این طبقهبندیهای از پیش تعیین شده میچپانند و انگی به پیشانیش میزنند و کار خود را ساده میکنند.
البته طبقهبندی و ربط دادن عقاید به همدیگرو به اصطلاح سرنخ پیدا کردن لزوما کار غلطی نیست، اما باید دید که این ارتباط به چه صورت است و از آن مهمتر اینکه آیا دلیل منطقی برای نفی یا تایید نظر طرف مقابل، بدون در نظر گرفتن آن ارتباط، داریم یا نه.
فراخوان رفراندوم
مثلا عدهای با توسل به همین متد این حرکت فراخوان رفراندوم را به زیر سوال میبرند، که مثلا چون آقای سازگارا، که گویا قبلا در حکومت اسلامی کارهای بوده، از امضاکنندگان آن است، یا مثلا فلان سلطنتطلب و غیره از حمایتکنندگان آن، این حرکت مشروعیتی ندارد. یا بازی حکومتیها برای منحرف کردن اعتراض مردم است، یا وسیلهای در دست دولت آمریکا برای فشار به دولت ایران. اما طرفداران این حرکت نباید تنها ملاک قضاوت در مورد آن باشد بلکه باید در بارهی محتوای آن، استراتژی و هدفهایی که مطرح میکند صحبت شود. البته نقدهای خوبی از آن دست هم میبینیم.
گزارشگران بدون مرز
اخیرا گزارشی در مورد گزارشگران بدون مرز در آمریکا منتشر شد که خبر از کمک مالی دولت بوش به این گروه داد (البته میزان کمک نسبت به بودجهی این سازمان کم است). اما حتما این مثل معروف را شنیدهاید که «سلام گرگ بیطمع نیست» و ممکن است ارتباط مستقیم به این شکل، که از حمایت معنوی فراتر رفته است، تاثیر مستقیم آمریکا در خط مشی این سازمان تلقی شود. اما حتی در این مورد هم باید کارهای این سازمان اساس قضاوت در مورد آن باشد و نه لزوما منبع مالی آن. تا آنجا که به نظر میرسد این سازمان کمکهای موثری به جلب افکار عمومی نسبت به وضعیت روزنامهنگاران و گزارشگران دربند ایرانی داشته و قابل تقدیر است. اما در این گزارش به یکسونگری این سازمان در مورد ونزوئلا و هائیتی، که در جهت سیاستهای دولت آمریکا بوده است، انتقاد شده. اگر این موضوع درست باشد، آن ارتباط مالی نقش برجستهتری پیدا میکند و مشروعیت این سازمان را به خطر میاندازد. حفظ استقلال و عدم تبعیت از سیاستهای دولتهای خارجی پایهی اساسی اعتماد به این جور سازمانهاست و لازمهی رسیدن به هدفشان است. پس شاید در این مورد این ارتباطها سوال برانگیز باشد.
رادیو فردا
ارتباط این رادیو با دولت آمریکا بسیار محکمتر و مشخصتر از گزارشگران بدون مرز است. این رادیو از جانب دولت آمریکا به قصد و هدف مشخصی تاسیس شده است و بودجهی آن کاملا از جانب دولت آمریکا تامین میشود. آیا این موضوع به خودی خود مشروعیت این رادیو را به زیر سوال میبرد؟ آیا رادیویی که به این ترتیب بوجود آمده میتواند به اصول ژورنالیستی پایبند بماند؟ شاید حتی در این مورد هم نتوان قطعا این رادیو را مغرض و بلندگوی دولت آمریکا نامید. اما درجهی حساسیت نسبت به عملکرد آن بسیار بالاتر میرود و هرگونه یکسونگری از جانب آن ارتباطش را با دولت آمریکا پررنگتر میکند. مثلا آیا این رادیو به کسانی که با سیاستهای آمریکا در منطقهی خاورمیانه مخالفند به همان اندازه مجال مطرح کردن نظراتشان را میدهد؟ این موضوع اگر بطور علمی، با نگاه کردن به تنوع عقاید ابراز شده در آن رادیو، بررسی شود، درجهی مشروعیت این رادیو و میزان وابستگیاش به سیاستهای دولت آمریکا مشخص میشود.
بالاخره مرز میان مغلطه و سرنخجویی معقول در این موارد و موارد مشابه آن چیست؟ از یک طرف با طرز فکر افراطی مواجه هستیم که در همه چیز سرنخ میبیند و مثلا به مککارتیسم در آمریکا یا قتلهای زنجیرهای در ایران انجامید و طرف دیگر دستپختهای زهرآلودی است که سررشتهاش به امثال مایکل لدین و غیره ختم میشود و ثمری بجز مسمومیت مرگآور ندارد.
البته طبقهبندی و ربط دادن عقاید به همدیگرو به اصطلاح سرنخ پیدا کردن لزوما کار غلطی نیست، اما باید دید که این ارتباط به چه صورت است و از آن مهمتر اینکه آیا دلیل منطقی برای نفی یا تایید نظر طرف مقابل، بدون در نظر گرفتن آن ارتباط، داریم یا نه.
فراخوان رفراندوم
مثلا عدهای با توسل به همین متد این حرکت فراخوان رفراندوم را به زیر سوال میبرند، که مثلا چون آقای سازگارا، که گویا قبلا در حکومت اسلامی کارهای بوده، از امضاکنندگان آن است، یا مثلا فلان سلطنتطلب و غیره از حمایتکنندگان آن، این حرکت مشروعیتی ندارد. یا بازی حکومتیها برای منحرف کردن اعتراض مردم است، یا وسیلهای در دست دولت آمریکا برای فشار به دولت ایران. اما طرفداران این حرکت نباید تنها ملاک قضاوت در مورد آن باشد بلکه باید در بارهی محتوای آن، استراتژی و هدفهایی که مطرح میکند صحبت شود. البته نقدهای خوبی از آن دست هم میبینیم.
گزارشگران بدون مرز
اخیرا گزارشی در مورد گزارشگران بدون مرز در آمریکا منتشر شد که خبر از کمک مالی دولت بوش به این گروه داد (البته میزان کمک نسبت به بودجهی این سازمان کم است). اما حتما این مثل معروف را شنیدهاید که «سلام گرگ بیطمع نیست» و ممکن است ارتباط مستقیم به این شکل، که از حمایت معنوی فراتر رفته است، تاثیر مستقیم آمریکا در خط مشی این سازمان تلقی شود. اما حتی در این مورد هم باید کارهای این سازمان اساس قضاوت در مورد آن باشد و نه لزوما منبع مالی آن. تا آنجا که به نظر میرسد این سازمان کمکهای موثری به جلب افکار عمومی نسبت به وضعیت روزنامهنگاران و گزارشگران دربند ایرانی داشته و قابل تقدیر است. اما در این گزارش به یکسونگری این سازمان در مورد ونزوئلا و هائیتی، که در جهت سیاستهای دولت آمریکا بوده است، انتقاد شده. اگر این موضوع درست باشد، آن ارتباط مالی نقش برجستهتری پیدا میکند و مشروعیت این سازمان را به خطر میاندازد. حفظ استقلال و عدم تبعیت از سیاستهای دولتهای خارجی پایهی اساسی اعتماد به این جور سازمانهاست و لازمهی رسیدن به هدفشان است. پس شاید در این مورد این ارتباطها سوال برانگیز باشد.
رادیو فردا
ارتباط این رادیو با دولت آمریکا بسیار محکمتر و مشخصتر از گزارشگران بدون مرز است. این رادیو از جانب دولت آمریکا به قصد و هدف مشخصی تاسیس شده است و بودجهی آن کاملا از جانب دولت آمریکا تامین میشود. آیا این موضوع به خودی خود مشروعیت این رادیو را به زیر سوال میبرد؟ آیا رادیویی که به این ترتیب بوجود آمده میتواند به اصول ژورنالیستی پایبند بماند؟ شاید حتی در این مورد هم نتوان قطعا این رادیو را مغرض و بلندگوی دولت آمریکا نامید. اما درجهی حساسیت نسبت به عملکرد آن بسیار بالاتر میرود و هرگونه یکسونگری از جانب آن ارتباطش را با دولت آمریکا پررنگتر میکند. مثلا آیا این رادیو به کسانی که با سیاستهای آمریکا در منطقهی خاورمیانه مخالفند به همان اندازه مجال مطرح کردن نظراتشان را میدهد؟ این موضوع اگر بطور علمی، با نگاه کردن به تنوع عقاید ابراز شده در آن رادیو، بررسی شود، درجهی مشروعیت این رادیو و میزان وابستگیاش به سیاستهای دولت آمریکا مشخص میشود.
بالاخره مرز میان مغلطه و سرنخجویی معقول در این موارد و موارد مشابه آن چیست؟ از یک طرف با طرز فکر افراطی مواجه هستیم که در همه چیز سرنخ میبیند و مثلا به مککارتیسم در آمریکا یا قتلهای زنجیرهای در ایران انجامید و طرف دیگر دستپختهای زهرآلودی است که سررشتهاش به امثال مایکل لدین و غیره ختم میشود و ثمری بجز مسمومیت مرگآور ندارد.
