وبلاگ مهرداد

Mehrdad's Blog

Sunday, January 23, 2005

 

آرزوی مارتین لوتر کینگ


این هم اولین تجربه‌ی من در کار ترجمه. سعی کرده‌ام در عین وفاداری به مفهوم متن اصلی، جمله‌ها ساده و رسا از آب در بیاید. اگر اشکالی می‌بینید بگویید.

این متن، ترجمه‌ی سخنرانی معروف مارتین لوتر کینگ در سال 1963 درتظاهرات واشینگتن است. باوجودیکه بیش از چهل سال از آن می‌گذرد و مربوط به جنبش آزادیخواهی سیاهان در دهه‌ی شصت است، شاید هنوز بی‌ارتباط با اوضاع و احوال کنونی و به خصوص اوضاع ایران نباشد، که در ایران هم شهروند درجه دو، که دگراندیشان و یا غیرخودی‌ها هستند، در زیر سرکوب و تبعیض زندگی می‌کنند. شاید تنها تفاوتشان در این باشند که شهروندان درجه دو ایران در اکثریت هستند!

متن انگلیسی را اینجا بخوانید.

آرزوی من.

من خوشحالم که امروز، روزی که در تاریخ ملت ما به عنوان روز بزرگترین تظاهرات آزادیخواهی ثبت خواهد شد، با شما هستم.

یکصد سال پیش، آن بزرگ مرد آمریکایی، که امروز در این مکان گویی سایه‌ی او را بر سرمان حس می‌کنیم، «بیانیه‌ی رهایی» را امضا کرد. این فرمان، نورِ روشنِ امید به جان میلیونها برده‌ی سیاهپوستی که در شعله‌های بی‌عدالتی سوخته بودند، تاباند؛ و بامداد مسرت‌بخشی در انتهای شب طولانی اسارتشان شد.

اما بعد از یکصد سال، سیاهپوست هنوز آزاد نیست. بعد از یکصد سال، سیاهپوست هنوز محزونانه زیر یوغ تفکیک نژادی و در زنجیر تبعیض درمانده شده است. بعد از یکصد سال، سیاهپوست در جزیره‌ی فقر در محاصره‌ی اقیانوس پهناور سعادت مادی زندگی میکند. بعد از یکصد سال، سیاهپوست در حاشیه‌های جامعه‌ی آمریکایی می‌پوسدو در سرزمین خود مانند یک تبعیدی است. ما امروز اینجا جمع شده‌ایم که این وضعیت شرم آور را عریان کنیم.

ما به پایتخت سرزمینمان آمده‌ایم که، در حقیقت، طلب خود را وصول کنیم. هنگامیکه پایه‌گذاران جمهوری ما، با آن کلمات باشکوه، قانون اساسی و اعلامیه‌ی استقلال را نوشتند، در حقیقت عهدنامه‌ای امضا کردند که هر آمریکایی وارث آنست. این سند به هر انسانی - آری! چه سیاه و چه سفید - حق زندگی، آزادی، و کسب سعادت را وعده می‌دهد.

امروز آشکار است که آمریکا این عهدنامه را در مورد شهروندان سیاهپوستش فسخ کرده است. به جای وفا به آن عهد مقدس، به آنها یک چک بی‌محل داده است؛ چک برگشت خورده‌ای که روی آن مُهر «موجودی کافی نیست» نقش بسته است.

اما ما باور نمی‌کنیم که خزانه‌ی عدالت ورشکسته باشد. ما باور نمی‌کنیم که صندوقهای عظیم فرصتهای این ملت تهی باشد. پس ما آمده‌ایم که این چک را وصول کنیم. چکی که اگر وصول شود، ثمره‌های پرباری از آزادی، و امنیتی برخاسته از عدالت را نصیب ما خواهد کرد. ما به این مکان مقدس آمده‌ایم که ضرورت حاد زمان را نیز یادآوری کنیم. اکنون زمان آن نیست که دچار رخوت شویم، یا به داروی مخدر حرکات تدریجی روی بیاوریم. اکنون زمان آنست که وعده‌ی دمکراسی را تحقق بخشیم. اکنون زمان آنست که از دره‌های تهی و تاریک تفکیکِ نژادی برون آییم و در جاده‌ی روشن برابریِ نژادی قدم برداریم. اکنون زمان آنست که خلق خود را از باطلاق تبعیض نژادی به صخره‌های استوار برادری عروج دهیم. اکنون زمان آنست که عدالت را برای تمام فرزندان خدا به واقعیت تبدیل کنیم.

اگر به ضرورت زمان پی نبریم، ملتمان محکوم به فناست. تابستان داغ و طاقت‌فرسای نارضایتیِ به حقِ سیاهپوستان به سر نمی‌آید مگر که پاییز خنک و فرحزای آزادی و برابری فرا رسد. سال هزار و نهصد و شصت و سه نه نقطه‌ی پایان، بلکه نقطه‌ی آغاز است. آنانکه که امیدوار بودند که سیاهان فقط با خالی کردن عقده‌هایشان، اکنون راضی و آسوده پی کار خود می‌روند، سخت در اشتباهند. تا سیاهپوستان به حقوق شهروندی خود نرسند، ملت ما روی آسودگی و آرامش را نخواهد دید. تا روز روشن عدالت آشکار نشود، گردباد قیام شالوده‌ی این جامعه را خواهد لرزاند.

اما به ملتم، که اکنون در آستانه‌ی دروازهای قصر عدالت ایستاده‌اند، نکته‌ای را باید بگویم. در راه بدست آوردن مقام سزاوار خود در جامعه مبادا که مرتکب اعمال نادرست شویم. ای تشنگان آزادی! بیایید عطش خود را با آشامیدن از جام تنفر و خصومت رفع نکنیم. ما همیشه باید مبارزه‌ی خود را با وقار و انضباط کامل به پیش ببریم. مبادا اجازه دهیم اعتراضات مبتکرانه‌ی ما به خشونت فیزیکی منتهی شود. باز همیشه باید به آن اوج پرافتخاری برسیم که در آنجا با نیروی روح خود به مصاف نیروی قهر برویم.

مبادا روحیه ی والای سلحشورانه‌ای که اکنون جامعه‌ی سیاهان را در بر گرفته منجر به بی‌اعتمادی نسبت به تمام سفیدپوستان شود. زیرا که همانطور که امروز شاهد هستید، بسیاری از برادران سفیدپوست ما که در اینجا در کنارمان هستند، به این نتیجه رسیده‌اند که سرنوشتشان با سرنوشت ما عجین شده است. آنها به این نتیجه رسیده‌اند که آزادیشان نیز با آزادی ما گره خورده است. ما نمی‌توانیم در این راه به تنهایی قدم برداریم.

وقتی که پا در این راه گذاردیم، باید این وعده را به خودمان بدهیم که همیشه به پیش قدم برداریم. نمی‌توانیم عقبگرد کنیم. کسانی از شما، ای رهروان کسب حقوق مدنی، می‌پرسند: «پس شما کی راضی خواهید شد؟» ما چطور می‌توانیم راضی باشیم، وقتیکه سیاهان قربانی خشونت پلیس می‌شوند. ما چطور می‌توانیم راضی باشیم، وقتیکه با تن خسته از راهپیمایی‌هایمان نتوانیم در مهمانسراها و هتل‌های بین راه مسکنی بجوییم. ما چطور می‌توانیم راضی باشیم، وقتیکه پیشرفت یک سیاهپوست دراین جامعه منحصر به نقل مکان از یک بیغوله‌ی کوچک به بیغوله‌ی بزرگتری باشد. ما چطور می‌توانیم راضی باشیم، وقتیکه شأن و شخصیت فرزندانمان با تابلوی «فقط برای سفیدها» زیر پا گذاشته می‌شود. ما چطور می‌توانیم راضی باشیم، وقتیکه سیاهان در می‌سی‌سی‌پی حق انتخاب ندارند و در نیویورک چیزی برای انتخاب ندارند. نه! نه! تا وقتیکه عدالت چون جریان آب، و حقوق حقه‌ی ما چون چشمه‌ای جوشان روان نشود، ما راضی نمی‌شویم.

می‌دانم که عده‌ای از شما بعد از گذراندن مصیبت‌ها و مشکلات زیادی به اینجا آمده‌اید. بعضی از شما تازه از سلول‌های تنگ زندان‌ها آزاد شده‌اید. بعضی از شما در راه مبارزه برای آزادی، در طوفانِ سرکوب صدمه‌ها دیده‌اید، و در هجوم باد وحشیگری پلیس سکندری‌ها خورده‌اید. شما کهنه‌کاران رنج کشیدن هستید. بر این اعتقاد پایبند بمانید که مشقاتی که ناسزاوارانه می‌کشید به رهایی شما می‌انجامد.

به می‌سی‌سی‌پی بازگردید؛ به آلاباما باز گردید؛ به کارولینای جنوبی بازگردید؛ به جرجیا بازگردید؛ به لویزیانا بازگردید؛ به بیغوله‌ها و خرابه‌های شهرهای شمالی بازگردید، با این باور که این وضعیت را می‌توان تغییر داد و این وضعیت تغییر هم خواهد کرد.

به خود اجازه ندهیم که در قعر دره‌ی ناامیدی اسیر شویم. امروز سخنم با شما این است دوستان من – علی‌رغم مشکلاتی که امروز و فردا در برابر ماست، من آرزویی در دل دارم. آرزویی که ریشه‌ای عمیق در آن رویای ایده‌آل آمریکایی دارد. من آرزو دارم که روزی خلق ما به پا خیزد و به این اصل خود به معنای واقعی جامه‌ی عمل پوشاند: «ما این حقیقت را بدیهی می‌دانیم که انسان‌ها با هم برابر زاده شده‌اند».

آرزو دارم که روزی در تپه‌های سرخگون جرجیا پسران بردگان سابق و پسران برده‌داران سابق به دور میز برادری گرد هم آیند.

آرزو دارم که روزی ایالت می‌سی‌سی‌پی، ایالتی سوخته از گرمای داغ بی‌عدالتی، و سوخته از گرمای داغ سرکوب، به واحه‌ی آزادی و عدالت تبدیل شود.

آرزو دارم که چهار فرزند خردسالم روزی در سرزمینی زندگی کنند که نه رنگ پوستشان، بلکه قابلیت‌های شخصیتشان منشأ قضاوت در مورد آنها باشد.

امروز آرزویی دارم.

آرزو دارم که روزی در آلاباما - با آن نژادپرستهای وحشی و آن حاکمی که از لبانش کلام تفرقه و تخطئه جاری است - یک روز همانجا در آلاباما، دختران و پسران کوچک سیاهپوست دست در دست دختران و پسران کوچک سفیدپوست که خواهران و برادران آنها هستند بدهند.

امروز آرزویی دارم.

آرزو دارم که روزی دره‌های عمیق پر شوند، تپه‌ها و کوههای بلند پَست شوند، سطوح زبر و خشن صاف شوند، بی‌قوارگی‌ها میزان شوند، و شکوه خداوند آشکار شود تا تمام مخلوقات شاهد آن باشند.

این امید ماست. با این ایمان راسخ من به جنوب بازمی‌گردم. با توسل به این ایمان، ما خواهیم توانست از دل کوه ناامیدی سنگ امید بتراشیم. با توسل به این ایمان، خواهیم توانست سروصداهای ناموزون جدایی را به سمفونی زیبای برادری تبدیل کنیم. با توسل به این ایمان، خواهیم توانست در کنار هم کار کنیم، در کنار هم نیایش کنیم، در کنار هم مبارزه کنیم، در کنار هم به زندان برویم، در کنار هم برای آزادی بایستیم، با این باور که روزی آزاد خواهیم بود.

و آنروزست! و آنروزست که تمام فرزندان خدا این ترانه را با مفهومی نو خواهند خواند:

«ای سرزمین من!
در ستایش تو- ای سرزمین زیبای آزادی –
در ستایش تو می‌خوانم.
سرزمینی که در آن پدرم جان باخت،
سرزمین غرور مهاجر،
از هر کوهساری،
بگذار ناقوس آزادی بصدا درآید.»

این باید به واقعیت مبدل شود، اگر بناست به عظمت این سرزمین باور آوریم. پس بگذار ناقوس آزادی از فراز تپه‌های شگفت‌انگیز نیوهمشایر بصدا درآید. بگذار ناقوس آزادی از کوههای پرصلابت نیویورک بصدا درآید. بگذار ناقوس آزادی از بلندیهای سلسله کوههای «آلِگِینی» در پنسیلوانیا بصدا درآید.

بگذار ناقوس آزادی از قله‌های پربرف کوهسارهای «راکی» در کلرادو بصدا درآید. بگذار ناقوس آزادی از شیبهای پرپیچ و خم کالیفرنیا بصدا درآید.

نه! کافی نیست. بگذار ناقوس آزادی ازصخره‌های جرجیا بصدا درآید.

بگذار ناقوس آزادی از کوه « لوکات» در تنسی بصدا درآید.

بگذار ناقوس آزادی از هر بلندی و تپه‌ای در می‌سی‌سی‌پی و از هر کوهپایه‌ای بصدا درآید.

بگذار ناقوس آزادی بصدا درآید. و وقتی ما بگذاریم که ناقوس آزادی بصدا درآید، وقتی بگذاریم ناقوس آزادی از هر دهکده و روستایی، از هر شهر و استانی بصدا درآید، ما خواهیم توانست رسیدن روزی را شتاب بخشیم که در آن روز، تمام فرزندان خدا – چه سیاه و چه سفید، چه کلیمی و چه مسیحی، چه پروتستان و چه کاتولیک – خواهند توانست دست در دست هم دهند و با هم این سرود عرفانی سیاهان را سر دهند: «دیگر آزاد هستیم! دیگر آزاد هستیم! شکر خدای بزرگ را که ما دیگر آزاد هستیم!»


مارتین لوتر کینگ، 28 اگوست 1963، واشینگتون دی سی.

(ترجمه مهرداد)