وبلاگ مهرداد

Mehrdad's Blog

Wednesday, January 12, 2005

 

نذر


فرد نيکوکاری را ادای نذری واجب آمد. گفتند نذرت به شيخ ادا کن که از وی پارساتر و بنده‌تر به درگاه خداوند پيدا نکنی. پس، در پيش شيخ در آمد و گفت صد دِرهم نذر کرده‌ام، کسی از تو متقی‌تر نيافتم، نذرم به تو دهم تا در راه خدا و بندگانش خرج کنی.

شيخ تاملی کرد و محاسن خويش را نوازشی. دعایی بخواند و استخاره‌ای نمود. رساله ای بگشود و ورقی زد و گفت در رساله آمده که گرفتن مالِ بلاعوض در چله‌ی دوم سالِ کبيسه مکروه است. چاره آن است که در ازای صد دِرهم چيزی ببری. مرد گفت غرَضم بخشش است و هر چه بگويی، آن کنم. شيخ گفت صد دِرهم، بهای تپه‌ی خاکی که پشت مسجد انباشته، آن خاک مال تو.

شيخ صد دِرهم گرفت و چندی بعد اصحاب خود فرستاد سراغ مردک، که مالِ غير در صحن مسجد حکم مال غصبی را دارد و نماز بندگان خدا را باطل می‌کند. بيا و خاکت ببر. آمد و دويست دِرهم اجرت بداد تا خاک به بيابان بردند. ليک شيخ گريبانش گرفت و گفت مگر شرم نداری که چهل روز و چهل شب مالِ خود در خانه‌ی خدا انبار کردی و کرايه ندادی؟ در ازای هر روز، پنج دِرهم و هر شب، ده دِرهم بده وگرنه عيالت بر تو حرام است و جانت بر من حلال.

آن بیچاره باج را بداد و قصد عزيمت داشت که انصار شيخ راه برو بستند که ای حقه باز! خاک مرغوب ارزان خريدی و بردی و ضرر به بيت‌المال مسلمين زدی؟ هر پشته خاک در بازار صد دِرهم است، ده پشته بردی، هزار دِرهم بده تا خدا و روح خدا از تو راضی باشند، وگرنه به خندقی افکنيمت که تا قيامت برون نيایی. آن بخت‌برگشته مالِ خود حلالشان کرد و جان خود از دستشان آزاد، و مفلس و بيچاره پی کار خود رفت.

حکايت، حکايتِ آن مردم نگون‌بخت است که ثمره‌ی کوشش و جنبش خود را دو دستی تقديم فقهای ولايت و علمای شرارت کردند، و آن ددمنشان، بعد از آن، مدعی جان و مالشان شدند، و هستی و زندگیشان را صاحب.

م.م