Wednesday, November 24, 2004
از آب در آمدیم و بر خاک شدیم
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از آب در آمدیم و بر خاک شدیم
عمر خیام
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از آب در آمدیم و بر خاک شدیم
عمر خیام
دیروز خبر درگذشت ناگهانی پدر یکی از دوستانم به او رسید. امروز به دیدنش رفتیم. بیشتر از هر چیز دیگر از اینکه نتوانسته بود در لحظات آخر عمر پدرش با او باشد، ناراحت و مغموم بود.
اکثر خانواده هایی که می شناسم، در کشورهای مختلف پراکنده و از هم دیگر دور هستند. پدر و مادرها به دور از فرزندان و نوه هایشان پیر می شوند و دورانی را که بیش از هر چیز دیگری به آنها نیاز دارند در تنهایی سپری می کنند.
رفتن هر عزیزی باعث می شود قدر لحظات با هم بودن ها را بیشتر بدانیم. این لحظات را مغتنم شمریم.
